از جا بلند شد و قدم‌زنان به کنار پنجره رفت. به خیابان نگاه کرد، پشتش را با شست خاراند و گفت: «نگاشون کن، احمق‌های کثافتو.»

جینی گفت: «کیا رو می‌گین؟»

«نمی‌دونم، همه رو می‌گم.»