35

داشتم فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه من یکی از این پیرمردهای تارک دنیایی بودم که تو یه معبد دور افتاده و متروک تو دلِ کوهستانهای تبت زندگی میکنن. از این معبدهایی که شونصد هزار تا پله رو باید بری تا به در ورودیشون برسی. شاید بگید خب این کجاش خوبه. خوبیش اینه که اگه پیرمرد خوش شانسی باشم امکانش هست که اما ترومن اون همه راه رو از آمریکا بکوبه بیاد اونجا که نزدِ من تلمذ کنه و فنون کونگ فو یاد بگیره و از اونجا که من هیچ چیز از کونگ فو نمیدونم (البته شاید اقامت طولانی مدت در اون ارتفاع و سرمای کشنده کوهستانهای تبت و تنهایی شدید، باعث بشه فنون کونگ فو بهم الهام بشه تا اون موقع) هر چرندیاتی که میتونم سر هم کنم رو به جای فنون کونگ فو به خورد اِما خانم بدم و خوشحال از اینکه بعد از سالها یه نفر پیدا شده (اونم نه هر نفری، خودِ اما ترومن!) که بیاد نزدِ من تلمذ کنه و منم در ازای این آموزشهایِ صد من یه غاز، هر بیگاری‌ای که فکرش رو بکنید ازش بکشم (از تی کشیدن کفِ معبد گرفته تا کیسه کشیدن پشت من یا ماساژ پا یا خیلی کارای دیگه که الان حسش نیست بگم چون این جمله خیلی طولانی شد و میخوام ادامه بدم) برم و تو اتاق خصوصی خودم (که این اتاق خصوصی مجهز به نمایشگرهای بزرگ واسه فیلم دیدن و اینترنت خیلی پر سرعت و سونا و جکوزی و سردخونه‌های مملو از غذا و میوه و نوشیدنی و نهرهایی که در آنها شیر و عسل جاریست و ... هست) که هیچکس حق نداره بیاد اونجا و این یکی از اولین قوانینیه که برای شخص تازه وارد وضع میشه، بشینم و به ریش اِما بخندم که الان با خودش فکر میکنه یکی از اون پیرمردهای واقعی که تو دل کوهستانهای تبت منتظرن تا یکی بیاد و بتونن بهش فنون خفیه کونگ فو رو آموزش بدن به تورش خورده، غافل از اینکه من کسی نیستم جز یه آدمِ قلابی که یه شب از بی خوابی و بیکاری و استیصال و احساسِ شکستِ  عاطفیِ نصفه و نیمه که هنوز ازش مطمئن نیست و فکر به اینکه چرا نمیتونه چیزی بنویسه و مغزش مثل گچ شده؛ به سرش میزنه و با خودش فکر میکنه کاش یه پیرمرد تنها بود تو یه معبد دور افتاده تو دل کوهستانهای تبت که اِما ترومن میومد پیشش و تلمذ میکرد.

34

تا حالا شده چند دقیقه قبل از غروب آفتاب، تو یه دشت بزرگ، رو یه تخته سنگ نشسته باشین و با آرامش غروب آفتاب رو تماشا کنید. که چطور آفتاب ذره ذره پایین میره و آخرین اشعه‌های خورشید آسمون و ابرها رو نارنجی میکنه و حتی یکم قرمز، که اون یه مقدار قرمزش دیوونه‌تون کنه؟ و تو این چند دقیقه‌ای که این اتفاق میفته، یه نفر هم کنارتون باشه؟ (خیلی دوز شاعرانه و رمانتیکش زیاد شد، نه؟)

واسه من همچین اتفاقی افتاده و خودم هم دوست داشتم که اون شخصِ همراه، یه دختر خوشگل بوده باشه و بعد از اینکه آفتاب در افق محو شد یه سری اتفاقات که ذکرش در اینجا صحیح نیست چون ممکنه بچه و خانواده از این اطراف رد بشه، بینمون افتاده باشه. ولی واقعیت اینه که در اون لحظات زیبا کسی کنار من نبود جز یک نره خرِ (نره خر استعاره از دوستی مذکر و نه چندان خوش قیافه است) کچل که هر دو با شلوار راحتی روی سنگ‌ِ اشاره شده نشسته بودیم و این منظره بسیار زیبا رو مینگریستیم. جالب اینجاست که چند روز بعد از این اتفاق یه دعوایِ خیلی بد با نره خر مذکور داشتم که تا مدتها از هم دلخور بودیم.

33

Just When I Needed You Most_Randy Vanwarmer

32

Phoebe puts a skull on the table...

Chandler: Pheebs? Skull?

Phoebe: Yeah, it's my mom's.

Rachel: (freaking out) Oh my god!

Phoebe: No, no, no. It's not my mom. It belonged to my mom. She used to put it out every Christmas to remind us that even though it's Christmas, people still die.

31

-دو تا بلوک جلوتر خلوت میشه، تو حسابِ اون مرده که سمتِ راسته رو میرسی، منم چپیه رو میکشم
- باشه، فقط یادت نرفته که صدا خفه کنا رو وصل کنی؟ مثل اون دفعه نشه، این کَلک خواهرای پیر یه بار بیشتر جواب نمیده‌ها، لو میریم این بار
- خیالت راحت، همه چی رو چک کردم. اون دفعه هم تقصیر تو شد، نه من
- ولش کن این حرفا رو، حواست به سوژه‌ها باشه، پولمون نپره. وقتی گفتم، با هم تفنگا رو از کیسه بیرون میاریم و شلیک میکنیم
- تو هم تا میبینی دارم حرفِ حق میزنم، سریع موضوع رو عوض کن

Nah neh nah_ Vaya Con Dios

30

در یکی از گودالهای پر آبِ جنگلهای استوایی جنوب شرق آسیا، قورباغه نارنجی کوچکی به همراه دوستان خود با شادی و خوشی زندگی میکرد. یک روز قورباغه نارنجیِ کوچک از دوستانش پرسید، چرا آنها باید همیشه خودشان را از انظار پنهان کنند. کسی از دوستانش پاسخی نداد و قورباغه نارنجی کوچک به ناگاه تصمیم گرفت که برگی از سطح آب بردارد و روی بالاترین شاخه یکی از درختهای کنار گودال بنشیند و با ژستی روشنفکرانه به سوالی که برایش مطرح شده بود، بیاندیشد. البته حتماً حالا مخاطب داستان با خود می‌گوید که قورباغه‌ها اینکار را برای حفاظت از خود در برابر شکارچیان انجام میدهند و دوستان این قورباغه چقدر ابله بوده‌اند که نتوانسته‌اند جوابِ این سوال را بدهند و اینکه این قورباغه نارنجی کوچک عنقریب غذایِ یک پرنده قورباغه نارنجیِ کوچک خوار خواهد شد و درس عبرتی خواهد گشت برای دوستانش تا دیگر چنین سوالاتی در ذهنشان شکل نگیرد، ولی اینگونه نیست. چون درست زمانی که قورباغه نارنجی کوچک با آن ژست روشنفکرانه روی شاخه درخت به سوال خود می‌اندیشید، مستندسازی که داشت از آنجا میگذشت، در نهایت تعجب این قورباغه نارنجی کوچک را با ژست روشنفکرانه‌اش دید و عکسی از او گرفت و همین عکس توجه جامعه زیست شناسی را برانگیخت و مشخص شد که این قورباغه یکی از گونه‌هایِ تا آن زمان ناشناخته قورباغه‌هایِ جنگلهایِ استواییِ جنوبِ شرقِ آسیا بوده است و به خاطر ژست روشنفکرانه و برگی که در دست داشت، زیست شناسان نام این گونه را قورباغه چتر به دست گذاشتند.

البته در انتها راوی تمایل دارد که سه نکته کاملاً بی‌اهمیت ولی مرتبط با داستان را هم ذکر کند:

۱- آن مستند ساز بعد از گرفتن آن عکس و فروش کپی رایت آن و شهرتی که از قِبَل آن به دست آورد، حسابی پولدار شد.
۲- شناخته شدن آن گونه تا آن زمان ناشناخته هیچ تاثیری روی زندگی آن قورباغه‌ها نداشت و آنها همچنان خود را به شدت از انظار پنهان می‌کردند، حتی بیشتر از قبل.

۳- دقایقی بعد از اینکه مستندسازِ مذکور عکسِ خود را از قورباغه موردِ نظر گرفت؛ همان طور که مخاطب داستان ما هم با خود اندیشیده بود ولی راوی دوست نداشت آن موقع بر اندیشه مخاطب داستان صحه بگذارد، پرندهِ قورباغهِ نارنجیِ کوچک خواری پرواز کنان آمد و قورباغه را همراه با برگی که در دست داشت و ژست روشنفکرانه‌اش و سوالِ درون ذهنش و شاخه درختی که رویش نشسته بود، همه را با هم، بلعید.