66

مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلاً معشوقش یک روز مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی‌تر از این است: رنج می‌برد چون می‌بیند که غصه هم دوام ندارد. حتی درد بی‌معنی است.

65

                                    در پای لوله توپ

سربازی ایستاده

با چهره گشاده

آماده و مصمم

بر جای خویش محکم

در دست کاسه سوپ                             

ناگه ز سنگر خصم خمپاره‌ای رها شد

سرباز میهنی را پاها ز تن جدا شد

هر لنگه‌اش ز سوئی پران سوی هوا شد

لیکن به قدرت حق

سرباز ایستاده

چون پیش محکم و شق

با چهره گشاده

در پای لوله توپ                                     

در دست کاسه سوپ                             

+ نمیدونم واسه چی از این شعر خوشم میاد اینقدر

(از "مصدر سرکار ستوان" نوشته یاروسلاو هاشک و ترجمه حسن قائمیان)

64

یکی بود یکی نبود. یک عدد لوزر وبلاگ نویس نما یا وبلاگ نویس نمای لوزر بود که خب طبیعتاً هیچ کار مفیدی در زندگی خود نمی کرد و تنها کاری که میکرد، کارِ عبث و بیهوده و بی دلیل و بی فایده وبلاگنویسی بود. آری او وبلاگ می نوشت خیر سرش و مخاطبان محدود وبلاگش هم او را به یک ور خود حساب نمی کردند. در نتیجه این لوزر وبلاگنویس نما یا وبلاگ نویس نمای لوزر ناراحت میشد. (در حاشیه آورده شده است که این لوزر بیجا کرده است ناراحت شده است و اصولاً مگر مخاطبان مثل او بیکارند که پایِ این به اصطلاح وبلاگ نشسته و اراجیف او را بخوانند. (در حاشیه این حاشیه آورده شده که خود زنی نکن بدبخت)). از این رو، در نهایت خسته شد و روزی دست به دامان خدایان باستان شد. (باز در حاشیه آورده شده است که آن زمان این خداهای مدرن نبوده اند، شاید هم بوده اند ولی مد نبوده اند)

آری، بدین گونه لوزر قصه ما فریاد برآورد که آه، ای خدایان یونان باستان... که درست در همین لحظه صدای شیشکیِ ملکوتی ای آسمانها را فراگرفت و منادی ندا در داد که: لوزر گرامی، پهنای باند شما برای ارتباط با خدایان یونانِ باستان کافی نمی باشد. لطفاً برای ارتباط با: خدایان شورویِ سابقِ باستان عددِ یک، خدایان گینه بیسائویِ باستان عدد دو، خدایان جمهوری چکِ باستان عدد سه، خدایانِ جبل طارق (باز در حاشیه آورده شده است که منظور از این جبل طارق آن تنگه نیست، بلکه منظور از این جبل طارق آن کشور (شهر) کوچک تحت قیومیت بریتانیا است که یک تیم هم در مقدماتی یورو 2016 داشت گویا که از هر تیمی شونصد تا گل میخورد) باستان عدد چهار، و یا برای خرید پهنای باندِ بیشتر عدد صفر را شماره گیری نمایید. ضمناً لازم به یادآوری است که تنها ارتباط با خدایانِ یونان باستان توسط ملکوت آسمانها تضمین شده است و این ملکوتِ آسمانی در قبالِ کیفیت ارتباط با سایر خدایان باستان مسئولیتی ندارد. همچنین ارتباط با خدایان مصرِ باستان به دلیل نقص فنی تا اطلاع ثانوی مقدور نمی باشد. با تشکر.

و گویا آنقدر ندایِ منادی به درازا کشید که نویسنده این روایت حوصله اش سر رفت و مشخص نیست چه بر سر لوزر داستان ما آمد. البته پر واضح است که این پاراگراف در روایت اصلی موجود نیست و راوی آن را از خودش درآورده است.

63

حبیب از معدود خواننده های ایرانی بود که دوستش داشتم. اتفاقاً چند وقت پیش آهنگ "دنیا" رو با لذت گوش میدادم.

RIP Habib

62

Hey Lion- Sofi Tukker

61

از دستشویی که اومد بیرون یه دفعه زد به سرش که ببینه مرغه ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنه. رفت دم لونه اش. مرغه دستش رو شایدم پاش رو به نشانه سلام کردن آورد بالا و گفت: هی رفیق، اومدی ببینی مرغا ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنن؟ هیچی، منتظرن تا یه نفر بزنه به سرش و بیاد ببینه مرغا ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنن.

60

Night- Ludovico Einaudi

59

اصولاً من دو جور آهنگ رو تو وبلاگ معرفی میکنم (استفاده کردن از کلمات تنوین دار رو هم دوست دارم)، دسته اول آهنگهایی هستن که به صورت لحظه ای ازشون خوشم میاد و کم پیش میاد که این دوست داشتن تبدیل به یه علاقه عمیق بشه (که اکثریت قریب به اتفاق آهنگهای وبلاگ از همین دسته هستن) و دسته بعدی آهنگهایی که عمیقاً دوستشون دارم (که البته باید بگم که اینقدر زیاد گوش دادمشون که مدتهاست از پلی لیستم خارج شدن). این یکی جزو دسته دومه. (البته متالیکا هم یه کاور از این آهنگ اجرا کرده ولی این کجا و آن کجا)

Turn the Page_ Bob Seager

58

خواستم وسط میدان بایستم و داد بزنم می‌شنوین چی میگم؟ ولی نمی‌دانستم چه چیزی بود که دوست داشتم بقیه بشنوند.

57

the great thing about guys is that we can become friends based on almost nothing. Just two guys will just become friends just because they're two guys. That's almost all we need to have in common. 'Cause sports - sports and women - is really all we talk about. If there was no sports and no women the only thing guys would ever say is "So, what's in the refrigerator?"

56

سالها پیش جان شیفته رومن رولان رو میخوندم ( البته واقعاً جایِ تعجب داره که چرا کتاب به این خوبی رو تموم نکردم) و یه قسمتی بود که توش آنت و سیلوی بعد از کلی بالا و پایین و اتفاقات مختلف و کلی ماجرای مشترک و اینا، به نقطه ای از شناخت از هم دیگه میرسن که دیگه نیازی به حرف زدن ندارن. اون قسمت رو نویسنده اینطور نشون میده که این دو تا نشستن کنار هم و بافتنی میبافن و بدون اینکه هیچ حرفی بینشون رد و بدل بشه یا حتی  به هم نگاه بکنن، یه ارتباطی بینشون هست. یه ارتباطی که هر دو ازش آگاهن و نیازی نیست در باره اش صحبت بکنن، یه ارتباط عمیق که ورای کلماته. همین دیگه، خواستم بگم رومن رولان خیلی کارش درسته. شایدم نمیخواستم اینو بگم. به هر حال

In a Manner of Speaking_Nouvelle Vague