13

Break Stuff_Limp Bizkit 

12

درست بعد از غروب، وقتی هوا تاریک شد، شروع به پارو زدن کردم.دیگه وسط دریاچه بودم. بدن خون آلودش، طناب پیچ شده، لایِ کلی ملحفه، وسط قایق بود. دیگه وقتش بود. بلند شدم که از قایق بندازمش بیرون. تعادل قایق بهم خورد و باهم افتادیم تو آب. من شنا بلد نبودم.

پ.ن: همون جریانِ داستان ۵۰ کلمه‌ای، ایندفعه با واژه‌های غروب، ملحفه و پارو

11

There are things I've done I can't erase

I want to look in the mirror see another face

I said "never" but I'm doing it again

I wanna walk away, start over again

Walk Away_Tom Waits 

 

10

صدای پنکه اذیتم میکرد. بلند شدم و رفتم توی باغ. بسته بودمش به درخت. نمیتونستم مستقیم تو چشاش نگاه کنم. خودکارمو از جیبم در آوردم و با فشار فرو کردم تو چشمش. خون گرمش پاشید تو صورتم.با صدای بلند خندیدم. قیافه‌اش با یه خودکار تو یکی از چشماش خیلی مضحک شده بود.

پ.ن: قرار بود یه داستانک ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم که سه تا واژه پنکه، باغ و خودکار توش باشه

9

It's so loud inside my head
With words that I should have said
And as I drown in my regrets
I can't take back the words I never said

Words_Skylar Grey 

8

دیروز فیلم احتمال باران اسیدی رو دیدم. فیلم خیلی خوبیه. تو گروه هنر و تجربه اکران میشه با سانسها و سینماهای خیلی محدود و اینکه فیلم اول کارگردانش هم هست به گمونم

7

been fuelin'up on cocaine and whiskey

wish I had a good girl to miss me

Sheryl Crow & Kid Rock_Picture 

6

بارون مثلِ چی می‌بارید. مردم برای اینکه خیس نشن هر جا که میشد پناه گرفته بودن. ارتفاع آب تو بعضی جاهای پیاده رو تا زانو هم می‌رسید و این وسط من چیکار می‌کردم؟ من سعی میکردم پامو جایی بذارم که آب کمتر باشه تا کتونی و شلوارم خیس نشن. مردم که اتفاقن خیلی هم زیاد بودن، همگی از این بارون ناگهانی اونم تو ساعت شلوغی، غافلگیر شده بودن و با چشمای گشاد شده از تعجب به آسمون نگاه میکردن. من تنها کسی بودم که تو این وضعیت سعی می‌کرد حرکت کنه، بدون خیس شدن کفشش. اما از یه جایی به بعد دیگه آب کل پیاده‌رو رو گرفته بوذ. و من وقت نداشتم مثل بقیه منتظر باشم تا بارون بند بیاد و آب فروکش کنه. این شد که زیر نگاه متعجب یه عالمه آدم، که گوشه کنار پناه گرفته بودن، به آب زدم. کاملاً واضحه که کتونی و شلوارم خیس شده بودن ولی دیگه مهم نبود، دیگه هیچی مهم نبود. من داشتم بلند بلند آواز میخوندم و تا زانو توی آب بودم و مردم هم هر لحظه چشاشون گشادتر میشد و بارون هم هر لحظه شدیدتر. ارتفاع آب دیگه تا کمرم میرسید، ولی من دست از آواز خوندن و رفتن بر نداشته بودم. دیگه مجبور بودم شنا کنم، مردم هم همینطور کنار پیاده‌رو، بی حرکت و درجا، شنا میکردن و منتظر بودن، با چشمهای گشاد شده از تعجب. بارون هر لحظه تندتر میشد و پیاده رو همینطور مستقیم ادامه داشت. انگار تا بینهایت.

5

Ane Brun_little lights

4

- گفتی اسمت چیه؟

- شیوا

- شیوا؟!

-آره، چطور؟

- حتماً مامایی هم خوندی؟

-آره، از کجا فهمیدی؟

 

از کجا فهمیدم؟ آره، از کجا فهمیدم؟ من نفرین شده‌ام، نمیدونم این چندمین باره که این اتفاق داره میفته. شاید خواب باشه ولی گمون نمیکنم خوابها اینقدر طول بکشن. ته دلم امیدوارم خواب باشه. اما بعیده. ولی اگه خواب نیست پس چیه. همیشه همین منوال. همیشه هم ادامه میدم تا بلکه یه تغییری پیش بیاد ولی هیچ تغییری در کار نیست. همیشه همون اتفاقا، مو به مو. حتی بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلن من اختیاری تو انتخاب کردن دارم یا نه. بار اول رو یادم نمیاد. شاید اصلن بار اولی وجود نداشته. احتمالاً یه دفعه‌ای افتادم تو یه جریان دایره‌وار. فکر کنم هر دفعه هم این چیزی که الان دارم مینویسم رو نوشتم. دقیقاً با همین جمله بندی. ولی  مطمئن نیستم. از هیچی مطمئن نیستم. انگار همه چیز رو مه گرفته. دیگه خسته شده‌ام. نمیدونم چیکار کنم. اصلاً مگه کاری ازم ساخته‌ست. نمیدونم. نمیخوام ادامه بدم ولی ادامه خودش میاد. اَه، لعنتی

3

If it's in a word or it's in a look

you can't get rid of the Babadook

2

not liking movies is like not liking puppies.

dl: Nirvana_Somthing in the way

1

این پست صرفاً برای ارتباط با شما مخاطبانِ احتمالی نوشته شده است و ارزش دیگری ندارد!