92

روزی چهل و پنج هزار و پونصد و هفتاد و دو بار به مادرم سلام میکنم و این سوال رو ازش میپرسم ` کجا رفته بودی` ( البته در واقع میپرسم «قوجا رَفتَه بودی» که این ق چیزی مابین ک و غ تلفظ میشه) و واضحه که هدفم از این پرسش فهمیدن موقعیت مکانیِ پیشینِ مادرم نیست، چون مطمئناً در عرض بیست ثانیه نمیتونه جایی رفته باشه. اگرچه ممکنه خسته کننده و تکراری به نظر بیاد، ولی واسه ما که تکراری نمیشه و هر دفعه میخندیم. بعله.

91

خواهرزاده‌ام به انیمیشنfrankenweenie تیم برتون میگه کارتونِ خرگوش. البته دلیل این نامگذاری نامربوطش رو نمیدونم. قاعدتاً یه دختر بچه چهار ساله نباید خیلی از یه کارتون سیاه و سفیدِ بد ریخت ( و البته به شدت هنرمندانه) و  تا حدی ترسناک خوشش بیاد در حالی که این روزها همه جا پر از انیمیشنهای خوش رنگ و لعابه، ولی جالب اینجاست که وقتی میشینه پای این فیلم، جوری محوش میشه که صداش در نمیاد و از پای تلویزیون تکون نمیخوره. مخصوصاً تو اون صحنه‌ای که سگه تصادف میکنه تا مرز گریه پیش میره، هر بار.

90

- چرا آهنگو قطع کردی؟

+ میخوام یه چیزی بگم

- بگو

+ ما همه میمیریم

- خب

+ واقعاً ما همه میمیریم

- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟

+ هیچی

 

دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.

89

- خیلی حسِ خوبیه وقتی پرستار میگه بیا بچه ات رو ببین، مگه نه؟

+ من که هیچ حسی نداشتم.