صدای پنکه اذیتم میکرد. بلند شدم و رفتم توی باغ. بسته بودمش به درخت. نمیتونستم مستقیم تو چشاش نگاه کنم. خودکارمو از جیبم در آوردم و با فشار فرو کردم تو چشمش. خون گرمش پاشید تو صورتم.با صدای بلند خندیدم. قیافه‌اش با یه خودکار تو یکی از چشماش خیلی مضحک شده بود.

پ.ن: قرار بود یه داستانک ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم که سه تا واژه پنکه، باغ و خودکار توش باشه