90

- چرا آهنگو قطع کردی؟

+ میخوام یه چیزی بگم

- بگو

+ ما همه میمیریم

- خب

+ واقعاً ما همه میمیریم

- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟

+ هیچی

 

دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.

53

برای هزارمین بار کاری که باید انجام می‌داد را مرور کرد. به شباهت‌های عملی که در شرف انجامش بود با اتفاقی که در فیلم پلی تکنیک، که برگرفته از واقعیت بود، فکر می‌کرد ولی به هیچ عنوان دوست نداشت خودش را با شخصیت سطحیِ آن فیلمِ بد مقایسه کند. قبل از اینکه راه بیفتد یک بار دیگر محتویات کیف دستی را چک کرد. یک قبضه کلاشینکف با دو خشاب اضافی و دو کلت کمریِ کالیبر نه میلیمتر. ذهنش ناخواسته به سمت فیلم لئون رفت ولی قبل از اینکه لبخندی روی صورتش بیاید، افکارش را منظم کرد. تنها کفش‌های قابل پوشیدنش را به پا کرد، کیف دستی را برداشت و به راه افتاد.
در راه به این فکر می‌کرد که اگر در همین لحظه مامور پلیسی جلوی او را بگیرد و از محتویات کیف دستی آگاه شود، چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی بلافاصله به این نتیجه رسید که احتمال این حادثه، یعنی برخورد او با یک مامور پلیس در حینِ راه رفتن در یک خیابان آرام در یک عصر بهاری و مشکوک شدن مامور به او که جوانی کاملاً معمولی از هر نظر بود، تا چه حد میتوانست ناچیز باشد. بعد به این نکته فکر کرد که اگر اتفاق مشابهی در فیلمنامه یا یک داستان می‌افتاد، چقدر از نویسنده آن عصبانی می‌شد برای اینکه اصلاً ایده خوبی برای به دام انداختن بَدمَن داستان نبود. البته میدانست که به هیچ عنوان لیاقت بدمن بودن را ندارد، او کجا و جوکر افسانه ای کجا. و این فکر به ذهنش رسید که همیشه یک ناتینگ‌مَن بوده است، همین و بس.
چند دقیقه بعد به کافه رسید. میزی که رزرو کرده بود در منتهی الیه کافه بود و از آنجا به همه زوایا اشراف داشت.نشست و کیف دستی را روی صندلی کنار خود گذاشت. قهوه‌ای سفارش داد و با تمانینه مزه‌مزه‌اش کرد. یک بار دیگر و احتمالاً برای آخرین بار نقشه را در ذهنش مرور کرد. می‌بایست کار را در ساعت پنج و سی دقیقه شروع می‌کرد. کلاشینکف را از کیف دستی بیرون می‌آورد و میزهای کناری را به رگبار می‌بست. خشاب دوم و سوم برای میزهای دورتر بود و کلت‌ها برای نفرات احتمالی که پشت کانتر پناه می‌گرفتند.
قهوه‌اش را تمام کرد. به ساعتش نگاهی انداخت. پنج و سی دقیقه. کیف دستی را باز کرد، یکی از کلت‌ها را بیرون آورد، با دقت براندازش کرد و خیلی آرام، مانند فیلمی که رویِ اسلوموشن باشد، لوله آن را توی دهان خود گذاشت و ماشه را چکاند.

31

-دو تا بلوک جلوتر خلوت میشه، تو حسابِ اون مرده که سمتِ راسته رو میرسی، منم چپیه رو میکشم
- باشه، فقط یادت نرفته که صدا خفه کنا رو وصل کنی؟ مثل اون دفعه نشه، این کَلک خواهرای پیر یه بار بیشتر جواب نمیده‌ها، لو میریم این بار
- خیالت راحت، همه چی رو چک کردم. اون دفعه هم تقصیر تو شد، نه من
- ولش کن این حرفا رو، حواست به سوژه‌ها باشه، پولمون نپره. وقتی گفتم، با هم تفنگا رو از کیسه بیرون میاریم و شلیک میکنیم
- تو هم تا میبینی دارم حرفِ حق میزنم، سریع موضوع رو عوض کن

Nah neh nah_ Vaya Con Dios

30

در یکی از گودالهای پر آبِ جنگلهای استوایی جنوب شرق آسیا، قورباغه نارنجی کوچکی به همراه دوستان خود با شادی و خوشی زندگی میکرد. یک روز قورباغه نارنجیِ کوچک از دوستانش پرسید، چرا آنها باید همیشه خودشان را از انظار پنهان کنند. کسی از دوستانش پاسخی نداد و قورباغه نارنجی کوچک به ناگاه تصمیم گرفت که برگی از سطح آب بردارد و روی بالاترین شاخه یکی از درختهای کنار گودال بنشیند و با ژستی روشنفکرانه به سوالی که برایش مطرح شده بود، بیاندیشد. البته حتماً حالا مخاطب داستان با خود می‌گوید که قورباغه‌ها اینکار را برای حفاظت از خود در برابر شکارچیان انجام میدهند و دوستان این قورباغه چقدر ابله بوده‌اند که نتوانسته‌اند جوابِ این سوال را بدهند و اینکه این قورباغه نارنجی کوچک عنقریب غذایِ یک پرنده قورباغه نارنجیِ کوچک خوار خواهد شد و درس عبرتی خواهد گشت برای دوستانش تا دیگر چنین سوالاتی در ذهنشان شکل نگیرد، ولی اینگونه نیست. چون درست زمانی که قورباغه نارنجی کوچک با آن ژست روشنفکرانه روی شاخه درخت به سوال خود می‌اندیشید، مستندسازی که داشت از آنجا میگذشت، در نهایت تعجب این قورباغه نارنجی کوچک را با ژست روشنفکرانه‌اش دید و عکسی از او گرفت و همین عکس توجه جامعه زیست شناسی را برانگیخت و مشخص شد که این قورباغه یکی از گونه‌هایِ تا آن زمان ناشناخته قورباغه‌هایِ جنگلهایِ استواییِ جنوبِ شرقِ آسیا بوده است و به خاطر ژست روشنفکرانه و برگی که در دست داشت، زیست شناسان نام این گونه را قورباغه چتر به دست گذاشتند.

البته در انتها راوی تمایل دارد که سه نکته کاملاً بی‌اهمیت ولی مرتبط با داستان را هم ذکر کند:

۱- آن مستند ساز بعد از گرفتن آن عکس و فروش کپی رایت آن و شهرتی که از قِبَل آن به دست آورد، حسابی پولدار شد.
۲- شناخته شدن آن گونه تا آن زمان ناشناخته هیچ تاثیری روی زندگی آن قورباغه‌ها نداشت و آنها همچنان خود را به شدت از انظار پنهان می‌کردند، حتی بیشتر از قبل.

۳- دقایقی بعد از اینکه مستندسازِ مذکور عکسِ خود را از قورباغه موردِ نظر گرفت؛ همان طور که مخاطب داستان ما هم با خود اندیشیده بود ولی راوی دوست نداشت آن موقع بر اندیشه مخاطب داستان صحه بگذارد، پرندهِ قورباغهِ نارنجیِ کوچک خواری پرواز کنان آمد و قورباغه را همراه با برگی که در دست داشت و ژست روشنفکرانه‌اش و سوالِ درون ذهنش و شاخه درختی که رویش نشسته بود، همه را با هم، بلعید.

17

من آدم خوبی هستم. میدونم یکم عجیبه که آدم به خودش بگه من آدم خوبی هستم ولی من آدم خوبی هستم. من هیچ موجود زنده‌ای رو نمیکشم و وقتی مجبور میشم دروغ بگم (که خیلی به ندرت پیش میاد) عذاب وجدان میگیرم و از خودم بدم میاد. و به نظرم همین چیزا واسه یه آدم خوب بودن کافیه. البته باید بگم که من یه آدم خوب هستم که به جرم قتل تو زندانه و در انتظار اعدام. این نکته که چطور کسی که ادعا میکنه موجود زنده‌ای رو نمیکشه میتونه به جرم قتل تو زندان باشه رو هم توضیح خواهم داد.

زندان جای خوبیه. البته اول که میای توش متوجه نیستی. یه چند ماهی طول میکشه ولی بعدش متوجه میشی که زندان جای خوبیه. کلی وقت آزاد داری. لازم نیست نگران غذا و اینجور چیزا باشی. تازه کتابخونه هم داره و چی از این بهتر. آره، قبول دارم که زندان دلگیره و از این حرفا، ولی این قضیه واسه کساییه که امید دارن یه روزی ازش بیان بیرون.

گفتم که به جرم قتل تو زندانم. من نامزدم رو کشتم. تیتر روزنامه‌ها رو یادمه. جنایت هولناک، پشت چهره آرام شهر. راستش ما خیلی با هم خوب بودیم. تو همه چیز با هم تفاهم داشتیم. شاید باورش سخت باشه ولی حتی یه بار هم جر و بحث نکرده بودیم. قضیه خیلی ساده اتفاق افتاد. یه روز که از خواب بیدار شدیم، احساس کردم که باید چشماش رو با دست از حدقه بیرون بیارم و جمجمه‌اش رو خرد کنم.از اونجایی که ما همیشه همه احساستمون رو با هم در میون میذاشتیم، من این حسم رو بهش گفتم و اونم خیلی ساده قبول کرد. بدون هیچ حرف اضافه‌ای. من بهش گفتم و اون خیلی ساده روی تخت دراز کشید و خیره شد به سقف. انگشتامو از کنار چشماش به داخل فشار دادم، بیشتر از اونی که فکر میکردم باید فشار میاوردم. بالاخره چشماش مثل تیله از کاسه در اومدن. حتی ناله هم نکرد. همونطور دراز کشیده بود. بعدش اتو رو برداشتم و اونقدر به سرش کوبیدم که صدای خرد شدن جمجمه‌اش اومد. چون نمیدونستم باید چیکار کنم مثل همیشه رفتم سرکار. چند وقت بعد از اون جریان رفتم و خودمو به اداره پلیس معرفی کردم.

احتمالاً الان با خودتون فکر میکنید که ما جفتمون دیوونه بودیم، ولی اینطور نبود. البته من قصد ندارم که اینو ثابت کنم چون نیازی نمیبینم و حوصله اینکارو هم ندارم، ولی ما دیوونه نبودیم.

همین الان یه سوسک داشت از دیوار رو به رو رد شد. رفتم جلو و از نزدیک نگاهش کردم. خیلی نزدیک. فکر کنم مردن چیز خوبی باشه.

12

درست بعد از غروب، وقتی هوا تاریک شد، شروع به پارو زدن کردم.دیگه وسط دریاچه بودم. بدن خون آلودش، طناب پیچ شده، لایِ کلی ملحفه، وسط قایق بود. دیگه وقتش بود. بلند شدم که از قایق بندازمش بیرون. تعادل قایق بهم خورد و باهم افتادیم تو آب. من شنا بلد نبودم.

پ.ن: همون جریانِ داستان ۵۰ کلمه‌ای، ایندفعه با واژه‌های غروب، ملحفه و پارو

10

صدای پنکه اذیتم میکرد. بلند شدم و رفتم توی باغ. بسته بودمش به درخت. نمیتونستم مستقیم تو چشاش نگاه کنم. خودکارمو از جیبم در آوردم و با فشار فرو کردم تو چشمش. خون گرمش پاشید تو صورتم.با صدای بلند خندیدم. قیافه‌اش با یه خودکار تو یکی از چشماش خیلی مضحک شده بود.

پ.ن: قرار بود یه داستانک ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم که سه تا واژه پنکه، باغ و خودکار توش باشه

6

بارون مثلِ چی می‌بارید. مردم برای اینکه خیس نشن هر جا که میشد پناه گرفته بودن. ارتفاع آب تو بعضی جاهای پیاده رو تا زانو هم می‌رسید و این وسط من چیکار می‌کردم؟ من سعی میکردم پامو جایی بذارم که آب کمتر باشه تا کتونی و شلوارم خیس نشن. مردم که اتفاقن خیلی هم زیاد بودن، همگی از این بارون ناگهانی اونم تو ساعت شلوغی، غافلگیر شده بودن و با چشمای گشاد شده از تعجب به آسمون نگاه میکردن. من تنها کسی بودم که تو این وضعیت سعی می‌کرد حرکت کنه، بدون خیس شدن کفشش. اما از یه جایی به بعد دیگه آب کل پیاده‌رو رو گرفته بوذ. و من وقت نداشتم مثل بقیه منتظر باشم تا بارون بند بیاد و آب فروکش کنه. این شد که زیر نگاه متعجب یه عالمه آدم، که گوشه کنار پناه گرفته بودن، به آب زدم. کاملاً واضحه که کتونی و شلوارم خیس شده بودن ولی دیگه مهم نبود، دیگه هیچی مهم نبود. من داشتم بلند بلند آواز میخوندم و تا زانو توی آب بودم و مردم هم هر لحظه چشاشون گشادتر میشد و بارون هم هر لحظه شدیدتر. ارتفاع آب دیگه تا کمرم میرسید، ولی من دست از آواز خوندن و رفتن بر نداشته بودم. دیگه مجبور بودم شنا کنم، مردم هم همینطور کنار پیاده‌رو، بی حرکت و درجا، شنا میکردن و منتظر بودن، با چشمهای گشاد شده از تعجب. بارون هر لحظه تندتر میشد و پیاده رو همینطور مستقیم ادامه داشت. انگار تا بینهایت.

4

- گفتی اسمت چیه؟

- شیوا

- شیوا؟!

-آره، چطور؟

- حتماً مامایی هم خوندی؟

-آره، از کجا فهمیدی؟

 

از کجا فهمیدم؟ آره، از کجا فهمیدم؟ من نفرین شده‌ام، نمیدونم این چندمین باره که این اتفاق داره میفته. شاید خواب باشه ولی گمون نمیکنم خوابها اینقدر طول بکشن. ته دلم امیدوارم خواب باشه. اما بعیده. ولی اگه خواب نیست پس چیه. همیشه همین منوال. همیشه هم ادامه میدم تا بلکه یه تغییری پیش بیاد ولی هیچ تغییری در کار نیست. همیشه همون اتفاقا، مو به مو. حتی بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلن من اختیاری تو انتخاب کردن دارم یا نه. بار اول رو یادم نمیاد. شاید اصلن بار اولی وجود نداشته. احتمالاً یه دفعه‌ای افتادم تو یه جریان دایره‌وار. فکر کنم هر دفعه هم این چیزی که الان دارم مینویسم رو نوشتم. دقیقاً با همین جمله بندی. ولی  مطمئن نیستم. از هیچی مطمئن نیستم. انگار همه چیز رو مه گرفته. دیگه خسته شده‌ام. نمیدونم چیکار کنم. اصلاً مگه کاری ازم ساخته‌ست. نمیدونم. نمیخوام ادامه بدم ولی ادامه خودش میاد. اَه، لعنتی