90
+ میخوام یه چیزی بگم
- بگو
+ ما همه میمیریم
- خب
+ واقعاً ما همه میمیریم
- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟
+ هیچی
دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.
+ میخوام یه چیزی بگم
- بگو
+ ما همه میمیریم
- خب
+ واقعاً ما همه میمیریم
- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟
+ هیچی
دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.
-دو تا بلوک جلوتر خلوت میشه، تو حسابِ اون مرده که سمتِ راسته رو میرسی، منم چپیه رو میکشم
- باشه، فقط یادت نرفته که صدا خفه کنا رو وصل کنی؟ مثل اون دفعه نشه، این کَلک خواهرای پیر یه بار بیشتر جواب نمیدهها، لو میریم این بار
- خیالت راحت، همه چی رو چک کردم. اون دفعه هم تقصیر تو شد، نه من
- ولش کن این حرفا رو، حواست به سوژهها باشه، پولمون نپره. وقتی گفتم، با هم تفنگا رو از کیسه بیرون میاریم و شلیک میکنیم
- تو هم تا میبینی دارم حرفِ حق میزنم، سریع موضوع رو عوض کن
در یکی از گودالهای پر آبِ جنگلهای استوایی جنوب شرق آسیا، قورباغه نارنجی کوچکی به همراه دوستان خود با شادی و خوشی زندگی میکرد. یک روز قورباغه نارنجیِ کوچک از دوستانش پرسید، چرا آنها باید همیشه خودشان را از انظار پنهان کنند. کسی از دوستانش پاسخی نداد و قورباغه نارنجی کوچک به ناگاه تصمیم گرفت که برگی از سطح آب بردارد و روی بالاترین شاخه یکی از درختهای کنار گودال بنشیند و با ژستی روشنفکرانه به سوالی که برایش مطرح شده بود، بیاندیشد. البته حتماً حالا مخاطب داستان با خود میگوید که قورباغهها اینکار را برای حفاظت از خود در برابر شکارچیان انجام میدهند و دوستان این قورباغه چقدر ابله بودهاند که نتوانستهاند جوابِ این سوال را بدهند و اینکه این قورباغه نارنجی کوچک عنقریب غذایِ یک پرنده قورباغه نارنجیِ کوچک خوار خواهد شد و درس عبرتی خواهد گشت برای دوستانش تا دیگر چنین سوالاتی در ذهنشان شکل نگیرد، ولی اینگونه نیست. چون درست زمانی که قورباغه نارنجی کوچک با آن ژست روشنفکرانه روی شاخه درخت به سوال خود میاندیشید، مستندسازی که داشت از آنجا میگذشت، در نهایت تعجب این قورباغه نارنجی کوچک را با ژست روشنفکرانهاش دید و عکسی از او گرفت و همین عکس توجه جامعه زیست شناسی را برانگیخت و مشخص شد که این قورباغه یکی از گونههایِ تا آن زمان ناشناخته قورباغههایِ جنگلهایِ استواییِ جنوبِ شرقِ آسیا بوده است و به خاطر ژست روشنفکرانه و برگی که در دست داشت، زیست شناسان نام این گونه را قورباغه چتر به دست گذاشتند.
البته در انتها راوی تمایل دارد که سه نکته کاملاً بیاهمیت ولی مرتبط با داستان را هم ذکر کند:
۱- آن مستند ساز بعد از گرفتن آن عکس و فروش کپی رایت آن و شهرتی که از قِبَل آن به دست آورد، حسابی پولدار شد.
۲- شناخته شدن آن گونه تا آن زمان ناشناخته هیچ تاثیری روی زندگی آن قورباغهها نداشت و آنها همچنان خود را به شدت از انظار پنهان میکردند، حتی بیشتر از قبل.
۳- دقایقی بعد از اینکه مستندسازِ مذکور عکسِ خود را از قورباغه موردِ نظر گرفت؛ همان طور که مخاطب داستان ما هم با خود اندیشیده بود ولی راوی دوست نداشت آن موقع بر اندیشه مخاطب داستان صحه بگذارد، پرندهِ قورباغهِ نارنجیِ کوچک خواری پرواز کنان آمد و قورباغه را همراه با برگی که در دست داشت و ژست روشنفکرانهاش و سوالِ درون ذهنش و شاخه درختی که رویش نشسته بود، همه را با هم، بلعید.
زندان جای خوبیه. البته اول که میای توش متوجه نیستی. یه چند ماهی طول میکشه ولی بعدش متوجه میشی که زندان جای خوبیه. کلی وقت آزاد داری. لازم نیست نگران غذا و اینجور چیزا باشی. تازه کتابخونه هم داره و چی از این بهتر. آره، قبول دارم که زندان دلگیره و از این حرفا، ولی این قضیه واسه کساییه که امید دارن یه روزی ازش بیان بیرون.
گفتم که به جرم قتل تو زندانم. من نامزدم رو کشتم. تیتر روزنامهها رو یادمه. جنایت هولناک، پشت چهره آرام شهر. راستش ما خیلی با هم خوب بودیم. تو همه چیز با هم تفاهم داشتیم. شاید باورش سخت باشه ولی حتی یه بار هم جر و بحث نکرده بودیم. قضیه خیلی ساده اتفاق افتاد. یه روز که از خواب بیدار شدیم، احساس کردم که باید چشماش رو با دست از حدقه بیرون بیارم و جمجمهاش رو خرد کنم.از اونجایی که ما همیشه همه احساستمون رو با هم در میون میذاشتیم، من این حسم رو بهش گفتم و اونم خیلی ساده قبول کرد. بدون هیچ حرف اضافهای. من بهش گفتم و اون خیلی ساده روی تخت دراز کشید و خیره شد به سقف. انگشتامو از کنار چشماش به داخل فشار دادم، بیشتر از اونی که فکر میکردم باید فشار میاوردم. بالاخره چشماش مثل تیله از کاسه در اومدن. حتی ناله هم نکرد. همونطور دراز کشیده بود. بعدش اتو رو برداشتم و اونقدر به سرش کوبیدم که صدای خرد شدن جمجمهاش اومد. چون نمیدونستم باید چیکار کنم مثل همیشه رفتم سرکار. چند وقت بعد از اون جریان رفتم و خودمو به اداره پلیس معرفی کردم.
احتمالاً الان با خودتون فکر میکنید که ما جفتمون دیوونه بودیم، ولی اینطور نبود. البته من قصد ندارم که اینو ثابت کنم چون نیازی نمیبینم و حوصله اینکارو هم ندارم، ولی ما دیوونه نبودیم.
همین الان یه سوسک داشت از دیوار رو به رو رد شد. رفتم جلو و از نزدیک نگاهش کردم. خیلی نزدیک. فکر کنم مردن چیز خوبی باشه.
پ.ن: همون جریانِ داستان ۵۰ کلمهای، ایندفعه با واژههای غروب، ملحفه و پارو
پ.ن: قرار بود یه داستانک ۵۰ کلمهای بنویسیم که سه تا واژه پنکه، باغ و خودکار توش باشه
- گفتی اسمت چیه؟
- شیوا
- شیوا؟!
-آره، چطور؟
- حتماً مامایی هم خوندی؟
-آره، از کجا فهمیدی؟
از کجا فهمیدم؟ آره، از کجا فهمیدم؟ من نفرین شدهام، نمیدونم این چندمین باره که این اتفاق داره میفته. شاید خواب باشه ولی گمون نمیکنم خوابها اینقدر طول بکشن. ته دلم امیدوارم خواب باشه. اما بعیده. ولی اگه خواب نیست پس چیه. همیشه همین منوال. همیشه هم ادامه میدم تا بلکه یه تغییری پیش بیاد ولی هیچ تغییری در کار نیست. همیشه همون اتفاقا، مو به مو. حتی بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلن من اختیاری تو انتخاب کردن دارم یا نه. بار اول رو یادم نمیاد. شاید اصلن بار اولی وجود نداشته. احتمالاً یه دفعهای افتادم تو یه جریان دایرهوار. فکر کنم هر دفعه هم این چیزی که الان دارم مینویسم رو نوشتم. دقیقاً با همین جمله بندی. ولی مطمئن نیستم. از هیچی مطمئن نیستم. انگار همه چیز رو مه گرفته. دیگه خسته شدهام. نمیدونم چیکار کنم. اصلاً مگه کاری ازم ساختهست. نمیدونم. نمیخوام ادامه بدم ولی ادامه خودش میاد. اَه، لعنتی