12
درست بعد از غروب، وقتی هوا تاریک شد، شروع به پارو زدن کردم.دیگه وسط دریاچه بودم. بدن خون آلودش، طناب پیچ شده، لایِ کلی ملحفه، وسط قایق بود. دیگه وقتش بود. بلند شدم که از قایق بندازمش بیرون. تعادل قایق بهم خورد و باهم افتادیم تو آب. من شنا بلد نبودم.
پ.ن: همون جریانِ داستان ۵۰ کلمهای، ایندفعه با واژههای غروب، ملحفه و پارو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت 21:0 توسط J
|