17
زندان جای خوبیه. البته اول که میای توش متوجه نیستی. یه چند ماهی طول میکشه ولی بعدش متوجه میشی که زندان جای خوبیه. کلی وقت آزاد داری. لازم نیست نگران غذا و اینجور چیزا باشی. تازه کتابخونه هم داره و چی از این بهتر. آره، قبول دارم که زندان دلگیره و از این حرفا، ولی این قضیه واسه کساییه که امید دارن یه روزی ازش بیان بیرون.
گفتم که به جرم قتل تو زندانم. من نامزدم رو کشتم. تیتر روزنامهها رو یادمه. جنایت هولناک، پشت چهره آرام شهر. راستش ما خیلی با هم خوب بودیم. تو همه چیز با هم تفاهم داشتیم. شاید باورش سخت باشه ولی حتی یه بار هم جر و بحث نکرده بودیم. قضیه خیلی ساده اتفاق افتاد. یه روز که از خواب بیدار شدیم، احساس کردم که باید چشماش رو با دست از حدقه بیرون بیارم و جمجمهاش رو خرد کنم.از اونجایی که ما همیشه همه احساستمون رو با هم در میون میذاشتیم، من این حسم رو بهش گفتم و اونم خیلی ساده قبول کرد. بدون هیچ حرف اضافهای. من بهش گفتم و اون خیلی ساده روی تخت دراز کشید و خیره شد به سقف. انگشتامو از کنار چشماش به داخل فشار دادم، بیشتر از اونی که فکر میکردم باید فشار میاوردم. بالاخره چشماش مثل تیله از کاسه در اومدن. حتی ناله هم نکرد. همونطور دراز کشیده بود. بعدش اتو رو برداشتم و اونقدر به سرش کوبیدم که صدای خرد شدن جمجمهاش اومد. چون نمیدونستم باید چیکار کنم مثل همیشه رفتم سرکار. چند وقت بعد از اون جریان رفتم و خودمو به اداره پلیس معرفی کردم.
احتمالاً الان با خودتون فکر میکنید که ما جفتمون دیوونه بودیم، ولی اینطور نبود. البته من قصد ندارم که اینو ثابت کنم چون نیازی نمیبینم و حوصله اینکارو هم ندارم، ولی ما دیوونه نبودیم.
همین الان یه سوسک داشت از دیوار رو به رو رد شد. رفتم جلو و از نزدیک نگاهش کردم. خیلی نزدیک. فکر کنم مردن چیز خوبی باشه.