6
بارون مثلِ چی میبارید. مردم برای اینکه خیس نشن هر جا که میشد پناه گرفته بودن. ارتفاع آب تو بعضی جاهای پیاده رو تا زانو هم میرسید و این وسط من چیکار میکردم؟ من سعی میکردم پامو جایی بذارم که آب کمتر باشه تا کتونی و شلوارم خیس نشن. مردم که اتفاقن خیلی هم زیاد بودن، همگی از این بارون ناگهانی اونم تو ساعت شلوغی، غافلگیر شده بودن و با چشمای گشاد شده از تعجب به آسمون نگاه میکردن. من تنها کسی بودم که تو این وضعیت سعی میکرد حرکت کنه، بدون خیس شدن کفشش. اما از یه جایی به بعد دیگه آب کل پیادهرو رو گرفته بوذ. و من وقت نداشتم مثل بقیه منتظر باشم تا بارون بند بیاد و آب فروکش کنه. این شد که زیر نگاه متعجب یه عالمه آدم، که گوشه کنار پناه گرفته بودن، به آب زدم. کاملاً واضحه که کتونی و شلوارم خیس شده بودن ولی دیگه مهم نبود، دیگه هیچی مهم نبود. من داشتم بلند بلند آواز میخوندم و تا زانو توی آب بودم و مردم هم هر لحظه چشاشون گشادتر میشد و بارون هم هر لحظه شدیدتر. ارتفاع آب دیگه تا کمرم میرسید، ولی من دست از آواز خوندن و رفتن بر نداشته بودم. دیگه مجبور بودم شنا کنم، مردم هم همینطور کنار پیادهرو، بی حرکت و درجا، شنا میکردن و منتظر بودن، با چشمهای گشاد شده از تعجب. بارون هر لحظه تندتر میشد و پیاده رو همینطور مستقیم ادامه داشت. انگار تا بینهایت.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 23:10 توسط J
|