53
برای هزارمین بار کاری که باید انجام میداد را مرور کرد. به شباهتهای عملی که در شرف انجامش بود با اتفاقی که در فیلم پلی تکنیک، که برگرفته از واقعیت بود، فکر میکرد ولی به هیچ عنوان دوست نداشت خودش را با شخصیت سطحیِ آن فیلمِ بد مقایسه کند. قبل از اینکه راه بیفتد یک بار دیگر محتویات کیف دستی را چک کرد. یک قبضه کلاشینکف با دو خشاب اضافی و دو کلت کمریِ کالیبر نه میلیمتر. ذهنش ناخواسته به سمت فیلم لئون رفت ولی قبل از اینکه لبخندی روی صورتش بیاید، افکارش را منظم کرد. تنها کفشهای قابل پوشیدنش را به پا کرد، کیف دستی را برداشت و به راه افتاد.
در راه به این فکر میکرد که اگر در همین لحظه مامور پلیسی جلوی او را بگیرد و از محتویات کیف دستی آگاه شود، چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی بلافاصله به این نتیجه رسید که احتمال این حادثه، یعنی برخورد او با یک مامور پلیس در حینِ راه رفتن در یک خیابان آرام در یک عصر بهاری و مشکوک شدن مامور به او که جوانی کاملاً معمولی از هر نظر بود، تا چه حد میتوانست ناچیز باشد. بعد به این نکته فکر کرد که اگر اتفاق مشابهی در فیلمنامه یا یک داستان میافتاد، چقدر از نویسنده آن عصبانی میشد برای اینکه اصلاً ایده خوبی برای به دام انداختن بَدمَن داستان نبود. البته میدانست که به هیچ عنوان لیاقت بدمن بودن را ندارد، او کجا و جوکر افسانه ای کجا. و این فکر به ذهنش رسید که همیشه یک ناتینگمَن بوده است، همین و بس.
چند دقیقه بعد به کافه رسید. میزی که رزرو کرده بود در منتهی الیه کافه بود و از آنجا به همه زوایا اشراف داشت.نشست و کیف دستی را روی صندلی کنار خود گذاشت. قهوهای سفارش داد و با تمانینه مزهمزهاش کرد. یک بار دیگر و احتمالاً برای آخرین بار نقشه را در ذهنش مرور کرد. میبایست کار را در ساعت پنج و سی دقیقه شروع میکرد. کلاشینکف را از کیف دستی بیرون میآورد و میزهای کناری را به رگبار میبست. خشاب دوم و سوم برای میزهای دورتر بود و کلتها برای نفرات احتمالی که پشت کانتر پناه میگرفتند.
قهوهاش را تمام کرد. به ساعتش نگاهی انداخت. پنج و سی دقیقه. کیف دستی را باز کرد، یکی از کلتها را بیرون آورد، با دقت براندازش کرد و خیلی آرام، مانند فیلمی که رویِ اسلوموشن باشد، لوله آن را توی دهان خود گذاشت و ماشه را چکاند.
در راه به این فکر میکرد که اگر در همین لحظه مامور پلیسی جلوی او را بگیرد و از محتویات کیف دستی آگاه شود، چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی بلافاصله به این نتیجه رسید که احتمال این حادثه، یعنی برخورد او با یک مامور پلیس در حینِ راه رفتن در یک خیابان آرام در یک عصر بهاری و مشکوک شدن مامور به او که جوانی کاملاً معمولی از هر نظر بود، تا چه حد میتوانست ناچیز باشد. بعد به این نکته فکر کرد که اگر اتفاق مشابهی در فیلمنامه یا یک داستان میافتاد، چقدر از نویسنده آن عصبانی میشد برای اینکه اصلاً ایده خوبی برای به دام انداختن بَدمَن داستان نبود. البته میدانست که به هیچ عنوان لیاقت بدمن بودن را ندارد، او کجا و جوکر افسانه ای کجا. و این فکر به ذهنش رسید که همیشه یک ناتینگمَن بوده است، همین و بس.
چند دقیقه بعد به کافه رسید. میزی که رزرو کرده بود در منتهی الیه کافه بود و از آنجا به همه زوایا اشراف داشت.نشست و کیف دستی را روی صندلی کنار خود گذاشت. قهوهای سفارش داد و با تمانینه مزهمزهاش کرد. یک بار دیگر و احتمالاً برای آخرین بار نقشه را در ذهنش مرور کرد. میبایست کار را در ساعت پنج و سی دقیقه شروع میکرد. کلاشینکف را از کیف دستی بیرون میآورد و میزهای کناری را به رگبار میبست. خشاب دوم و سوم برای میزهای دورتر بود و کلتها برای نفرات احتمالی که پشت کانتر پناه میگرفتند.
قهوهاش را تمام کرد. به ساعتش نگاهی انداخت. پنج و سی دقیقه. کیف دستی را باز کرد، یکی از کلتها را بیرون آورد، با دقت براندازش کرد و خیلی آرام، مانند فیلمی که رویِ اسلوموشن باشد، لوله آن را توی دهان خود گذاشت و ماشه را چکاند.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 20:53 توسط J
|