23
و ما یک خواهرزادهای داریم که یک پسرِ تقریباً سه ساله است که خیلی باادب صحبت میکند. البته آنقدرها هم که شما فکر میکنید باادب صحبت نمیکند ولی ما عشقمان میکشد که روی این جنبه از صحبت کردنِ او تاکید کنیم. و ما همینطور عشقمان میکشد که اول جملههایمان را با حرفِ ربطِ «و» شروع کنیم و مثل این بچههای ِ اولابتدایی که تازه دارند حروف الفبا را یاد میگیرند آخرِ بعضی از کلماتمان را َ ِ ُ بگذاریم ( بخوانید اَ اِ اُ ) و همینطور عشقمان میکشد که شما فکر کنید ما خیلی بانمک هستیم و یک مخاطبی هم پیدا بشود و برایِ ما کامنت بگذارد که: شما خیلی آدم با مزهای هستید. راستش را بخواهید من سردبیر یک مجله ادبی هستم و میخواستم از شما خواهش کنم که برای بخشِ طنز مجله ما مطلب بنویسید و مجله ما برای این کار به شما خدا تومان پول خواهد داد ( انتهایِ کامنتِ آن مخاطب) و از آنجا که ما خیلی خدا تومان پول دوست داریم و آن مجله، یک مجله ادبی است و ما نیز آدمِ خیلی باادبی هستیم (حلال زاده به داییاش میرود و از این حرفها. راستی خوب است از این پرانتز استفاده کرده و این نکته را هم شرح دهیم که ما همیشه دلمان برای حرامزادهها میسوزد چرا که عشق و حالِ عملی که میدانید را دو نفر دیگر میکنند و برچسب و تحقیرش میماند برای ایشان که این ایشان در اینجا اشاره دارد به آن حرامزادهها) دعوت آن مخاطب را قبول کرده و برایشان مطلب مینویسیم
و خودمان هم میدانیم که دیگر داریم مسخرهاش را در میآوریم ولی جا دارد باز هم خاطر نشان کنیم که عشقِ ما خیلی چیزها را میکشد و این هم یکی دیگر از آن خیلی چیزهاست.