90
+ میخوام یه چیزی بگم
- بگو
+ ما همه میمیریم
- خب
+ واقعاً ما همه میمیریم
- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟
+ هیچی
دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.
86
77
- راستش من از بچگی میدونستم که آخرش هیچی نمیشم و خدا رو شاکرم که تونستم به این هدفم برسم
68
یک دسته انسانهای دیگر هستند که آینده تاریکی پیش روی خود میبینند. بر خلاف دسته قبلی، تلاش و کوشش اهمیت زیادی در رسیدن آنها به آینده پیش رویشان ندارد. البته که تلاش بسیار خوب است همیشه و اینجا هم به عنوان کاتالیزور عمل میکند. و معمولاً این آینده تاریک خیلی در فاصله زیادی از آنها قرار نگرفته و کافیست دستشان را دراز کنند تا به آن برسند. در اینجا هم گویا بی پول بودن پدر اهمیت بسزایی در شکل گرفتن این جور از آینده دارد.
دسته سوم که کِیسهای بسیار ویژه و عجیبیند، انسانهایی هستند که کلاً هیچ چیزی رو به رویشان ندارند. این افراد الکی خوش در این مسیر افقی، گاهی به جلو میروند و گاهی هم به عقب برمیگردند. حتی دیده شده گونه های نادری از این دسته، با وجود تابلوی گردش به طرفین ممنوع، به چپ و راست هم رفته اند. و از آنجایی که هیچ چیزی در رو به رو و پشت سر و حتی این ور و آن ورشان وجود ندارد، وقت خود را به بطالت گذرانده و همینجوری برای خودشان ول معطلند.
و در انتها با وجود همه این حرفها (میگویند اراجیف) و این دسته بندیها، هیچ تفاوتی بین این آدمها وجود ندارد. چون تا آنجا که ما میدانیم آخر سر همه آدمها مریض میشوند و میمیرند (البته شاید مریض نشوند ولی به هر حال میمیرند). روشن و خاموش و نیمه روشن و اینها هم ندارد. پس...پس هیچی.
64
آری، بدین گونه لوزر قصه ما فریاد برآورد که آه، ای خدایان یونان باستان... که درست در همین لحظه صدای شیشکیِ ملکوتی ای آسمانها را فراگرفت و منادی ندا در داد که: لوزر گرامی، پهنای باند شما برای ارتباط با خدایان یونانِ باستان کافی نمی باشد. لطفاً برای ارتباط با: خدایان شورویِ سابقِ باستان عددِ یک، خدایان گینه بیسائویِ باستان عدد دو، خدایان جمهوری چکِ باستان عدد سه، خدایانِ جبل طارق (باز در حاشیه آورده شده است که منظور از این جبل طارق آن تنگه نیست، بلکه منظور از این جبل طارق آن کشور (شهر) کوچک تحت قیومیت بریتانیا است که یک تیم هم در مقدماتی یورو 2016 داشت گویا که از هر تیمی شونصد تا گل میخورد) باستان عدد چهار، و یا برای خرید پهنای باندِ بیشتر عدد صفر را شماره گیری نمایید. ضمناً لازم به یادآوری است که تنها ارتباط با خدایانِ یونان باستان توسط ملکوت آسمانها تضمین شده است و این ملکوتِ آسمانی در قبالِ کیفیت ارتباط با سایر خدایان باستان مسئولیتی ندارد. همچنین ارتباط با خدایان مصرِ باستان به دلیل نقص فنی تا اطلاع ثانوی مقدور نمی باشد. با تشکر.
و گویا آنقدر ندایِ منادی به درازا کشید که نویسنده این روایت حوصله اش سر رفت و مشخص نیست چه بر سر لوزر داستان ما آمد. البته پر واضح است که این پاراگراف در روایت اصلی موجود نیست و راوی آن را از خودش درآورده است.
61
54
به شدت از این موجود متنفرم. این جانور میتونه به تنهایی و یک تنه یه فیلم خوب رو به یه فیلم متوسط، یه فیلم متوسط رو به یه فیلم بد و یه فیلم بد رو به یه فیلم نمیدونم چی و یه فیلم نمیدونم چی رو به یه فیلم نمیدونم چی چی تبدیل کنه.
38
37
اینهمه آسمون ریسمون بافتم تا به اینجا برسم که روش بازی کردن من، یه کوچولو (شما بخونید دو کوچولو، حتی سه، چهار، پنج یا شش کوچولو) با خواهرانم و انسانهای دیگه تفاوت داشت. به این صورت که شخصیتی که من کنترلش رو به عهده داشتم و ساخته بودمش که یه مرد جوان بود، تقریباً با همه دختران مجرد اون محله مجازی خوابیده بود و همه اونها رو به زنی گرفته بود و طلاق داده بود. و کاش فقط طلاقشون میداد. بعضی هاشون رو حتی کشته بود. بله، حتی در یک بازی شبیه سازی زندگی که سازندگانش نهایت سعیشون رو کرده بودن که نشه کسی رو عمداً کشت، من بعضی از زنانی که گرفته بودم رو کشته بودم. به این صورت که یه چهار دیواری خیلی کوچیکِ بدون در خروج میساختم و یه عدد اجاق گاز توش قرار میدادم (با غذایی که طبخ میشد روی گاز) و بعد اون شخصیتی که میخواستم بکشمش رو میذاشتم تو اون چهار دیواری تا بسوزه و بمیره. (مشخصاً این از اون دسته نکاتی نبود که تو زندگی واقعی به درد بخوره)
فکر نمیکنم یه روز خوب بشم ولی اینو میدونم که اگه خوب نشم، خوب میکنندم (آره، دقیقاً منظورم همون بود)، پس سعی میکنم خوب بشم.
حال کردم یه آهنگ با حال و هوای انتخاباتی هم بهتون معرفی کنم!
پ.ن: لینک رو عوض کردم
35
31
-دو تا بلوک جلوتر خلوت میشه، تو حسابِ اون مرده که سمتِ راسته رو میرسی، منم چپیه رو میکشم
- باشه، فقط یادت نرفته که صدا خفه کنا رو وصل کنی؟ مثل اون دفعه نشه، این کَلک خواهرای پیر یه بار بیشتر جواب نمیدهها، لو میریم این بار
- خیالت راحت، همه چی رو چک کردم. اون دفعه هم تقصیر تو شد، نه من
- ولش کن این حرفا رو، حواست به سوژهها باشه، پولمون نپره. وقتی گفتم، با هم تفنگا رو از کیسه بیرون میاریم و شلیک میکنیم
- تو هم تا میبینی دارم حرفِ حق میزنم، سریع موضوع رو عوض کن
30
در یکی از گودالهای پر آبِ جنگلهای استوایی جنوب شرق آسیا، قورباغه نارنجی کوچکی به همراه دوستان خود با شادی و خوشی زندگی میکرد. یک روز قورباغه نارنجیِ کوچک از دوستانش پرسید، چرا آنها باید همیشه خودشان را از انظار پنهان کنند. کسی از دوستانش پاسخی نداد و قورباغه نارنجی کوچک به ناگاه تصمیم گرفت که برگی از سطح آب بردارد و روی بالاترین شاخه یکی از درختهای کنار گودال بنشیند و با ژستی روشنفکرانه به سوالی که برایش مطرح شده بود، بیاندیشد. البته حتماً حالا مخاطب داستان با خود میگوید که قورباغهها اینکار را برای حفاظت از خود در برابر شکارچیان انجام میدهند و دوستان این قورباغه چقدر ابله بودهاند که نتوانستهاند جوابِ این سوال را بدهند و اینکه این قورباغه نارنجی کوچک عنقریب غذایِ یک پرنده قورباغه نارنجیِ کوچک خوار خواهد شد و درس عبرتی خواهد گشت برای دوستانش تا دیگر چنین سوالاتی در ذهنشان شکل نگیرد، ولی اینگونه نیست. چون درست زمانی که قورباغه نارنجی کوچک با آن ژست روشنفکرانه روی شاخه درخت به سوال خود میاندیشید، مستندسازی که داشت از آنجا میگذشت، در نهایت تعجب این قورباغه نارنجی کوچک را با ژست روشنفکرانهاش دید و عکسی از او گرفت و همین عکس توجه جامعه زیست شناسی را برانگیخت و مشخص شد که این قورباغه یکی از گونههایِ تا آن زمان ناشناخته قورباغههایِ جنگلهایِ استواییِ جنوبِ شرقِ آسیا بوده است و به خاطر ژست روشنفکرانه و برگی که در دست داشت، زیست شناسان نام این گونه را قورباغه چتر به دست گذاشتند.
البته در انتها راوی تمایل دارد که سه نکته کاملاً بیاهمیت ولی مرتبط با داستان را هم ذکر کند:
۱- آن مستند ساز بعد از گرفتن آن عکس و فروش کپی رایت آن و شهرتی که از قِبَل آن به دست آورد، حسابی پولدار شد.
۲- شناخته شدن آن گونه تا آن زمان ناشناخته هیچ تاثیری روی زندگی آن قورباغهها نداشت و آنها همچنان خود را به شدت از انظار پنهان میکردند، حتی بیشتر از قبل.
۳- دقایقی بعد از اینکه مستندسازِ مذکور عکسِ خود را از قورباغه موردِ نظر گرفت؛ همان طور که مخاطب داستان ما هم با خود اندیشیده بود ولی راوی دوست نداشت آن موقع بر اندیشه مخاطب داستان صحه بگذارد، پرندهِ قورباغهِ نارنجیِ کوچک خواری پرواز کنان آمد و قورباغه را همراه با برگی که در دست داشت و ژست روشنفکرانهاش و سوالِ درون ذهنش و شاخه درختی که رویش نشسته بود، همه را با هم، بلعید.
28
پ.ن: این پست با احترام تقدیم میشه به کلاغ پیر
26
این یکنواخت بودن و این همیشه تو یه سطح بودن خیلی اذیتم میکنه و فکر نکنم هیچوقت بتونم طرفدارای بارسلونا رو درک کنم. و در آخر باید بگم که: آه، لیورپول (یا هر تیم دیگهای (مثلاً اتلیتیکو مادرید) که برای موفق شدن میجنگه و زمین میخوره و دوباره سرپا میایسته و باز هم میجنگه و طرفداراش هم گاهی گریه میکنن و گاهی میخندن و تو بدترین روزهای تیمشون باز هم به آینده امیدوارن) به احترامت کلاه از سر برمیدارم.
25
قصه ما به سر رسید.
بعد از آخرِ قصه، پسره از خودش پرسید که این خوب بودن به چه دردش خورده و به جوابی نرسید.
قصه ما از سر گذشت.
24
یه دوره زمانیِ یک، یک و نیم ساله بود که هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز، از یه خراب شدهای میومدم خونه و یه شش، هفت، هشت، نه روزی خونه بودم و دوباره یه سی، چهل، پنجاه، شصت روزی تو اون خراب شده بودم تا دوباره بیام خونه. و اون خراب شدهای که عرض کردم خیلی از خونه ما فاصله داشت و از اونجایی که من آه در بساط نداشتم (الکی) این مسیر طولانی رو همیشه با اتوبوس طی میکردم که طی کردن این مسیر طولانی یه سیزده، چهارده ساعتی طول میکشید و الان که دارم بهش فکر میکنم میبینم که شاید اگه آه در بساط داشتم هم باز این مسیرو با اتوبوس میرفتم. و حتماً با خودتون میگید که طی کردن یه مسیر سیزده، چهارده ساعته با اتوبوس، اونم هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز یه بار به مقصد یک خراب شده یا از مبداء یک خراب شده خیلی طاقت فرسا خواهد بود که البته تا حدود زیادی درست با خودتون میگید، علی الخصوص وقتی مقصدم اون خراب شده که عرض کردم بود. ولی چیزی که رنج این سفر سیزده، چهارده ساعته رو بر من هموار میکرد همانا پلی لیست خوبی بود که داشتم و تقریباً بیشتر از نصف این سیزده، چهارده ساعت رو ( یعنی اوقاتی که خواب نبودم) در حال گوش دادن به موزیک بودم.
My taste in music ranges from "you need to listen to this" to "I know, please don't judge me."
(راستش همه اینا رو گفتم که اون جمله بالایی رو بنویسم که البته کاملاً بیربط هم هست.)
23
و ما یک خواهرزادهای داریم که یک پسرِ تقریباً سه ساله است که خیلی باادب صحبت میکند. البته آنقدرها هم که شما فکر میکنید باادب صحبت نمیکند ولی ما عشقمان میکشد که روی این جنبه از صحبت کردنِ او تاکید کنیم. و ما همینطور عشقمان میکشد که اول جملههایمان را با حرفِ ربطِ «و» شروع کنیم و مثل این بچههای ِ اولابتدایی که تازه دارند حروف الفبا را یاد میگیرند آخرِ بعضی از کلماتمان را َ ِ ُ بگذاریم ( بخوانید اَ اِ اُ ) و همینطور عشقمان میکشد که شما فکر کنید ما خیلی بانمک هستیم و یک مخاطبی هم پیدا بشود و برایِ ما کامنت بگذارد که: شما خیلی آدم با مزهای هستید. راستش را بخواهید من سردبیر یک مجله ادبی هستم و میخواستم از شما خواهش کنم که برای بخشِ طنز مجله ما مطلب بنویسید و مجله ما برای این کار به شما خدا تومان پول خواهد داد ( انتهایِ کامنتِ آن مخاطب) و از آنجا که ما خیلی خدا تومان پول دوست داریم و آن مجله، یک مجله ادبی است و ما نیز آدمِ خیلی باادبی هستیم (حلال زاده به داییاش میرود و از این حرفها. راستی خوب است از این پرانتز استفاده کرده و این نکته را هم شرح دهیم که ما همیشه دلمان برای حرامزادهها میسوزد چرا که عشق و حالِ عملی که میدانید را دو نفر دیگر میکنند و برچسب و تحقیرش میماند برای ایشان که این ایشان در اینجا اشاره دارد به آن حرامزادهها) دعوت آن مخاطب را قبول کرده و برایشان مطلب مینویسیم
و خودمان هم میدانیم که دیگر داریم مسخرهاش را در میآوریم ولی جا دارد باز هم خاطر نشان کنیم که عشقِ ما خیلی چیزها را میکشد و این هم یکی دیگر از آن خیلی چیزهاست.
22
اما به نظرم این از اون چیزاییه که خیلی بیش از حد خوبن که واقعیت پیدا کنن یا به قول اون یارو منو این همه خوشبختی محاله. پس بهتره که فعلاً خودم به خودم زنگ بزنم و بگم سلام J، دوست داری بریم پنج شنبه بعد از ظهر فلان فیلمو ببینیم؟