94

آخرش چی میشه؟ هیچی. آخرش این میشه که اونا میرن سمت اونی که سیکس پک تره و اینا هم میرن پیش اونی که داف تره و اگه اینجوری نشه هم یا مترصد فرصتی هستن که اینجوری بشه یا اگه یه درصد هم نشه، ته دلشون میخوان که بشه (البته جا داره در این پرانتز عرض کنم که اینا کمتر ادا درمیارن و از ازل همینجوری بودن ). پس نتیجه میگیریم که زر نزنیم و الکی قضیه رو پیچیده اش نکنیم و عنان کار رو به دست همون کرکودیل درونمون بدیم و خلاص (که البته از همون ابتدا هم عنان کار دست خودش هست و اینها). این بود انشای من. (فحشها و فریادهای تلنبار شده درونش را بیرون میریزد و خودکارش را درون کاسه چشم اولین عابری که از روبرو می آید فرو کرده و قهقهه زنان شعرِ زیبا و پر مغزِ یه توپ دارم قلقلیه را با صدای بلند میخواند) 

90

- چرا آهنگو قطع کردی؟

+ میخوام یه چیزی بگم

- بگو

+ ما همه میمیریم

- خب

+ واقعاً ما همه میمیریم

- خب آره، ما همه میمیریم، که چی حالا؟

+ هیچی

 

دوباره صدای آهنگ را زیاد میکند و به کامیونی که از لاین مخالف میآید خیره میشود.

86

و جانورانِ انسان‌نمایی وجود دارند که هیچ‌گاه مسئولیت کارهای خود را به عهده نمی‌گیرند و همه مشکلاتشان را، چه کوچک و چه بزرگ، از چشم دیگران می‌بینند و هر کسی را مقصر می‌دانند جز خودشان. غرِ فراوان می‌زنند و کاری نمی‌کنند مگر بر هم زدن آرامشِ هر جایِ آرامی. اوفِ ابدی بر آن‌ها باد.

77

+ خب، نظرتون چیه؟ چطور شد که به اینجا رسیدید؟

- راستش من از بچگی میدونستم که آخرش هیچی نمیشم و خدا رو شاکرم که تونستم به این هدفم برسم

71

- ببخشید، شما؟

+ امیدِ واهی هستم

68

از آنجایی که وبلاگ زده ایم که تویش چیز بنویسیم وخیلی وقت است که چیز ننوشته ایم پس چیزی مینویسیم که چیزی نوشته باشیم. به نظر این بنده حقیر (!) انسانها سه دسته اتد. یک دسته از انسانها هستند که در مقابل خود آینده درخشانی میبینند. این دسته از انسانها که به آنها آدمهای موفق هم میگویند خیلی آدمهای خوبی هستند و کلی تلاش میکنند نا به آن آینده درخشانی که رو به رویشان قرار گرفته است برسند. (البته من همیشه از خوده ام پرسیده ام که وقتی این افراد به آینده درخشانی که جلویشان است رسیدند، بعدش چه میکنند، آیا حوصله شان سر نمیرود و اینها که از اتاق فرمان اشاره میکنند این فضولی ها به تو نیامده). و گویا پولدار بودن پدر نقش ویژه ای در کوتاه شدن مسیر آنها برای رسیدن به آن آینده ایفا میکند.

یک دسته انسانهای دیگر هستند که آینده تاریکی پیش روی خود میبینند. بر خلاف دسته قبلی، تلاش و کوشش اهمیت زیادی در رسیدن آنها به آینده پیش رویشان ندارد. البته که تلاش بسیار خوب است همیشه و اینجا هم به عنوان کاتالیزور عمل میکند. و معمولاً این آینده تاریک خیلی در فاصله زیادی از آنها قرار نگرفته و کافیست دستشان را دراز کنند تا به آن برسند. در اینجا هم گویا بی پول بودن پدر اهمیت بسزایی در شکل گرفتن این جور از آینده دارد.

دسته سوم که کِیسهای بسیار ویژه و عجیبیند، انسانهایی هستند که کلاً هیچ چیزی رو به رویشان ندارند. این افراد الکی خوش در این مسیر افقی، گاهی به جلو میروند و گاهی هم به عقب برمیگردند. حتی دیده شده گونه های نادری از این دسته، با وجود تابلوی گردش به طرفین ممنوع، به چپ و راست هم رفته اند. و از آنجایی که هیچ چیزی در رو به رو و پشت سر و حتی این ور و آن ورشان وجود ندارد، وقت خود را به بطالت گذرانده و همینجوری برای خودشان ول معطلند.

و در انتها با وجود همه این حرفها (میگویند اراجیف) و این دسته بندیها، هیچ تفاوتی بین این آدمها وجود ندارد. چون تا آنجا که ما میدانیم آخر سر همه آدمها مریض میشوند و میمیرند (البته شاید مریض نشوند ولی به هر حال میمیرند). روشن و خاموش و نیمه روشن و اینها هم ندارد. پس...پس هیچی.

64

یکی بود یکی نبود. یک عدد لوزر وبلاگ نویس نما یا وبلاگ نویس نمای لوزر بود که خب طبیعتاً هیچ کار مفیدی در زندگی خود نمی کرد و تنها کاری که میکرد، کارِ عبث و بیهوده و بی دلیل و بی فایده وبلاگنویسی بود. آری او وبلاگ می نوشت خیر سرش و مخاطبان محدود وبلاگش هم او را به یک ور خود حساب نمی کردند. در نتیجه این لوزر وبلاگنویس نما یا وبلاگ نویس نمای لوزر ناراحت میشد. (در حاشیه آورده شده است که این لوزر بیجا کرده است ناراحت شده است و اصولاً مگر مخاطبان مثل او بیکارند که پایِ این به اصطلاح وبلاگ نشسته و اراجیف او را بخوانند. (در حاشیه این حاشیه آورده شده که خود زنی نکن بدبخت)). از این رو، در نهایت خسته شد و روزی دست به دامان خدایان باستان شد. (باز در حاشیه آورده شده است که آن زمان این خداهای مدرن نبوده اند، شاید هم بوده اند ولی مد نبوده اند)

آری، بدین گونه لوزر قصه ما فریاد برآورد که آه، ای خدایان یونان باستان... که درست در همین لحظه صدای شیشکیِ ملکوتی ای آسمانها را فراگرفت و منادی ندا در داد که: لوزر گرامی، پهنای باند شما برای ارتباط با خدایان یونانِ باستان کافی نمی باشد. لطفاً برای ارتباط با: خدایان شورویِ سابقِ باستان عددِ یک، خدایان گینه بیسائویِ باستان عدد دو، خدایان جمهوری چکِ باستان عدد سه، خدایانِ جبل طارق (باز در حاشیه آورده شده است که منظور از این جبل طارق آن تنگه نیست، بلکه منظور از این جبل طارق آن کشور (شهر) کوچک تحت قیومیت بریتانیا است که یک تیم هم در مقدماتی یورو 2016 داشت گویا که از هر تیمی شونصد تا گل میخورد) باستان عدد چهار، و یا برای خرید پهنای باندِ بیشتر عدد صفر را شماره گیری نمایید. ضمناً لازم به یادآوری است که تنها ارتباط با خدایانِ یونان باستان توسط ملکوت آسمانها تضمین شده است و این ملکوتِ آسمانی در قبالِ کیفیت ارتباط با سایر خدایان باستان مسئولیتی ندارد. همچنین ارتباط با خدایان مصرِ باستان به دلیل نقص فنی تا اطلاع ثانوی مقدور نمی باشد. با تشکر.

و گویا آنقدر ندایِ منادی به درازا کشید که نویسنده این روایت حوصله اش سر رفت و مشخص نیست چه بر سر لوزر داستان ما آمد. البته پر واضح است که این پاراگراف در روایت اصلی موجود نیست و راوی آن را از خودش درآورده است.

61

از دستشویی که اومد بیرون یه دفعه زد به سرش که ببینه مرغه ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنه. رفت دم لونه اش. مرغه دستش رو شایدم پاش رو به نشانه سلام کردن آورد بالا و گفت: هی رفیق، اومدی ببینی مرغا ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنن؟ هیچی، منتظرن تا یه نفر بزنه به سرش و بیاد ببینه مرغا ساعت دو و نیم صبح چیکار میکنن.

54

به شدت از این موجود متنفرم. این جانور میتونه به تنهایی و یک تنه یه فیلم خوب رو به یه فیلم متوسط، یه فیلم متوسط رو به یه فیلم بد و یه فیلم بد رو به یه فیلم نمیدونم چی و یه فیلم نمیدونم چی رو به یه فیلم نمیدونم چی چی تبدیل کنه.

38

چه کاریه آخه؟ همون اول محل نذارید بهش. اصلاً همون اول بهش سنگ‌بزنید یا روش آب بپاشید. گناه داره خب. واسش غذا میریزید، نوازشش میکنید، بعد وقتی بهتون اعتماد کرده و حواسش نیست و خوشحاله، در حالی که داره دستش رو لیس میزنه، بی هوا میخوابونید تو شیکمش. نکنید، نکنید اینکارو. اگه میخوایید سنگ بزنید یا لگد، همون اول بزنید. گربه‌اس، گناه داره.

37

سالها پیش (یعنی تقریباً ده سال پیش) یک بازی وجود داشت که الان هم وجود داره البته و من بازی میکردمش اون زمان (البته نه اینکه بازی مورد علاقه من باشه ولی بازی میکردم به هر حال) به اسم سیمز که شما هم احتمالاً شنیدید در موردش. بازی کسل کننده و بسیار زمان بری بود که بیشتر دخترها جذبش میشدن که البته حق هم داشتن چون مثل یک خاله بازی درست و حسابی بود. باید ساعتها مینشستی و به جای یک یا چند نفر زندگی میکردی و همه کارهایی که تو زندگی باید کرد رو برای یک شخصیت مجازی انجام میدادی. غذا خوردن و رابطه داشتن و شغل و بچه داری و از اینجور کارا. البته ناگفته نماند که با توصیف این بازی به عنوان یک بازی کسل کننده که دخترا بیشتر جذبش میشن قصد ندارم از ارزشهای بازی کم کنم یا به بازی کنندگان این گیم بی احترامی کرده باشم، چون اگه میخواستی میتونستی کلی نکته های جالب و به درد بخور از دل این بازی بیرون بکشی که تو زندگی واقعی به دردت بخوره. علاوه بر اینکه خیلی هم تو آموزش زبان و اینجور چیزا کمک میکرد.

اینهمه آسمون ریسمون بافتم تا به اینجا برسم که روش بازی کردن من، یه کوچولو (شما بخونید دو کوچولو، حتی سه، چهار، پنج یا شش کوچولو) با خواهرانم و انسانهای دیگه تفاوت داشت. به این صورت که شخصیتی که من کنترلش رو به عهده داشتم و ساخته بودمش که یه مرد جوان بود، تقریباً با همه دختران مجرد اون محله مجازی خوابیده بود و همه اونها رو به زنی گرفته بود و طلاق داده بود. و کاش فقط طلاقشون میداد. بعضی هاشون رو حتی کشته بود. بله، حتی در یک بازی شبیه سازی زندگی که سازندگانش نهایت سعیشون رو کرده بودن که نشه کسی رو عمداً کشت، من بعضی از زنانی که گرفته بودم رو کشته بودم. به این صورت که یه چهار دیواری خیلی کوچیکِ بدون در خروج میساختم و یه عدد اجاق گاز توش قرار میدادم (با غذایی که طبخ میشد روی گاز) و بعد اون  شخصیتی که میخواستم بکشمش رو میذاشتم تو اون چهار دیواری تا بسوزه و بمیره. (مشخصاً این از اون دسته نکاتی نبود که تو زندگی واقعی به درد بخوره)

فکر نمیکنم یه روز خوب بشم ولی اینو میدونم که اگه خوب نشم، خوب میکنندم (آره، دقیقاً منظورم همون بود)، پس سعی میکنم خوب بشم.

حال کردم یه آهنگ با حال و هوای انتخاباتی هم بهتون معرفی کنم!

پ.ن: لینک رو عوض کردم

My Dear Country - Norah Jones

35

داشتم فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه من یکی از این پیرمردهای تارک دنیایی بودم که تو یه معبد دور افتاده و متروک تو دلِ کوهستانهای تبت زندگی میکنن. از این معبدهایی که شونصد هزار تا پله رو باید بری تا به در ورودیشون برسی. شاید بگید خب این کجاش خوبه. خوبیش اینه که اگه پیرمرد خوش شانسی باشم امکانش هست که اما ترومن اون همه راه رو از آمریکا بکوبه بیاد اونجا که نزدِ من تلمذ کنه و فنون کونگ فو یاد بگیره و از اونجا که من هیچ چیز از کونگ فو نمیدونم (البته شاید اقامت طولانی مدت در اون ارتفاع و سرمای کشنده کوهستانهای تبت و تنهایی شدید، باعث بشه فنون کونگ فو بهم الهام بشه تا اون موقع) هر چرندیاتی که میتونم سر هم کنم رو به جای فنون کونگ فو به خورد اِما خانم بدم و خوشحال از اینکه بعد از سالها یه نفر پیدا شده (اونم نه هر نفری، خودِ اما ترومن!) که بیاد نزدِ من تلمذ کنه و منم در ازای این آموزشهایِ صد من یه غاز، هر بیگاری‌ای که فکرش رو بکنید ازش بکشم (از تی کشیدن کفِ معبد گرفته تا کیسه کشیدن پشت من یا ماساژ پا یا خیلی کارای دیگه که الان حسش نیست بگم چون این جمله خیلی طولانی شد و میخوام ادامه بدم) برم و تو اتاق خصوصی خودم (که این اتاق خصوصی مجهز به نمایشگرهای بزرگ واسه فیلم دیدن و اینترنت خیلی پر سرعت و سونا و جکوزی و سردخونه‌های مملو از غذا و میوه و نوشیدنی و نهرهایی که در آنها شیر و عسل جاریست و ... هست) که هیچکس حق نداره بیاد اونجا و این یکی از اولین قوانینیه که برای شخص تازه وارد وضع میشه، بشینم و به ریش اِما بخندم که الان با خودش فکر میکنه یکی از اون پیرمردهای واقعی که تو دل کوهستانهای تبت منتظرن تا یکی بیاد و بتونن بهش فنون خفیه کونگ فو رو آموزش بدن به تورش خورده، غافل از اینکه من کسی نیستم جز یه آدمِ قلابی که یه شب از بی خوابی و بیکاری و استیصال و احساسِ شکستِ  عاطفیِ نصفه و نیمه که هنوز ازش مطمئن نیست و فکر به اینکه چرا نمیتونه چیزی بنویسه و مغزش مثل گچ شده؛ به سرش میزنه و با خودش فکر میکنه کاش یه پیرمرد تنها بود تو یه معبد دور افتاده تو دل کوهستانهای تبت که اِما ترومن میومد پیشش و تلمذ میکرد.

31

-دو تا بلوک جلوتر خلوت میشه، تو حسابِ اون مرده که سمتِ راسته رو میرسی، منم چپیه رو میکشم
- باشه، فقط یادت نرفته که صدا خفه کنا رو وصل کنی؟ مثل اون دفعه نشه، این کَلک خواهرای پیر یه بار بیشتر جواب نمیده‌ها، لو میریم این بار
- خیالت راحت، همه چی رو چک کردم. اون دفعه هم تقصیر تو شد، نه من
- ولش کن این حرفا رو، حواست به سوژه‌ها باشه، پولمون نپره. وقتی گفتم، با هم تفنگا رو از کیسه بیرون میاریم و شلیک میکنیم
- تو هم تا میبینی دارم حرفِ حق میزنم، سریع موضوع رو عوض کن

Nah neh nah_ Vaya Con Dios

30

در یکی از گودالهای پر آبِ جنگلهای استوایی جنوب شرق آسیا، قورباغه نارنجی کوچکی به همراه دوستان خود با شادی و خوشی زندگی میکرد. یک روز قورباغه نارنجیِ کوچک از دوستانش پرسید، چرا آنها باید همیشه خودشان را از انظار پنهان کنند. کسی از دوستانش پاسخی نداد و قورباغه نارنجی کوچک به ناگاه تصمیم گرفت که برگی از سطح آب بردارد و روی بالاترین شاخه یکی از درختهای کنار گودال بنشیند و با ژستی روشنفکرانه به سوالی که برایش مطرح شده بود، بیاندیشد. البته حتماً حالا مخاطب داستان با خود می‌گوید که قورباغه‌ها اینکار را برای حفاظت از خود در برابر شکارچیان انجام میدهند و دوستان این قورباغه چقدر ابله بوده‌اند که نتوانسته‌اند جوابِ این سوال را بدهند و اینکه این قورباغه نارنجی کوچک عنقریب غذایِ یک پرنده قورباغه نارنجیِ کوچک خوار خواهد شد و درس عبرتی خواهد گشت برای دوستانش تا دیگر چنین سوالاتی در ذهنشان شکل نگیرد، ولی اینگونه نیست. چون درست زمانی که قورباغه نارنجی کوچک با آن ژست روشنفکرانه روی شاخه درخت به سوال خود می‌اندیشید، مستندسازی که داشت از آنجا میگذشت، در نهایت تعجب این قورباغه نارنجی کوچک را با ژست روشنفکرانه‌اش دید و عکسی از او گرفت و همین عکس توجه جامعه زیست شناسی را برانگیخت و مشخص شد که این قورباغه یکی از گونه‌هایِ تا آن زمان ناشناخته قورباغه‌هایِ جنگلهایِ استواییِ جنوبِ شرقِ آسیا بوده است و به خاطر ژست روشنفکرانه و برگی که در دست داشت، زیست شناسان نام این گونه را قورباغه چتر به دست گذاشتند.

البته در انتها راوی تمایل دارد که سه نکته کاملاً بی‌اهمیت ولی مرتبط با داستان را هم ذکر کند:

۱- آن مستند ساز بعد از گرفتن آن عکس و فروش کپی رایت آن و شهرتی که از قِبَل آن به دست آورد، حسابی پولدار شد.
۲- شناخته شدن آن گونه تا آن زمان ناشناخته هیچ تاثیری روی زندگی آن قورباغه‌ها نداشت و آنها همچنان خود را به شدت از انظار پنهان می‌کردند، حتی بیشتر از قبل.

۳- دقایقی بعد از اینکه مستندسازِ مذکور عکسِ خود را از قورباغه موردِ نظر گرفت؛ همان طور که مخاطب داستان ما هم با خود اندیشیده بود ولی راوی دوست نداشت آن موقع بر اندیشه مخاطب داستان صحه بگذارد، پرندهِ قورباغهِ نارنجیِ کوچک خواری پرواز کنان آمد و قورباغه را همراه با برگی که در دست داشت و ژست روشنفکرانه‌اش و سوالِ درون ذهنش و شاخه درختی که رویش نشسته بود، همه را با هم، بلعید.

28

اگه قرار بود تو اون محیط واسم اسمِ سرخپوستی انتخاب کنن، یحتمل اسمم میشد خوابیده با هدفون یا شاید کم‌حرفِ غمگین. البته این اسامی فقط میتونست توصیفی از ظاهرم باشه، و ظاهرم در واقع هیچ ربطی به چیزی که در درونم میگذشت، نداشت. اگه اونا میتونستن درونم رو ببینن، دیگه اسمایی که انتخاب میکردن اینقدر لطیف و شاعرانه نمیشد. چون درونم پر بود از فحش و بد و بیراه. فکر کنید یه نفر که از حرف زدنِ زیاد مخصوصاً با صدایِ بلند خوشش نمیاد و نصف جوابهایی که میده با تکون دادن سر هستن تا دهنش کار نکنه، گیر بیفته بین یه عده که زمزمه کردنشون در حد فریاد زدنِ باشه. و اگه فکر میکنین که اونا به زمزمه! اکتفا میکردن، سخت در اشتباهید، چون اکثراً موقع حرف زدن به شدت هیجان زده میشدن و همونطور که میتونید حدس بزنید هیجان و زمزمه خیلی با هم جور در نمیان! به نظرم دانشمندان باید یه سری مطالعات رویِ تارهای صوتی و جنسِ پرده گوشِ این دوستان انجام بدن و من خودم به شخصه تضمین میدم که نوبل فیزیولوژی و پزشکی رو بی برو برگرد از آنِ خودشون خواهند کرد. تازه به این شرایط اینو هم اضافه کنید که من یه کلمه هم از حرفهاشونو نمیفهمیدم. همین جاست که شاعر میگه: مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز، جوان ز حادثه‌ای (با عرضِ معذرت از شاعر گرانقدر که وسط شعرش پرانتز باز میکنم؛ که البته حادثه در یک لحظه یا بازه زمانی کوتاه اتفاق میفته نه هر شب و به مدتِ مدید و این شده که من الان یه پا زال هستم واسه خودم) پیر میشود گاهی 

 

پ.ن: این پست با احترام تقدیم میشه به کلاغ پیر

26

خواستم بگم که از بارسلونا بدم میاد. به نظرم یه تیم باید فراز و نشیب داشته باشه. یعنی من خودم عاشق این فراز و نشیبه هستم. فکر میکنم هیچ لطفی نداره طرفدار تیمی باشی که همه بازیها رو میبره و همه جامها رو از آنِ خود میکنه و همه ستاره‌ها توش بازی میکنن و همیشه هم تو بهترین وضعیت هستن. یعنی طرفدارای بارسا از اینکه تیمشون تو همه بازیا از قبل برنده‌اس و تو هر بازی چهار پنج تا گل میزنه، حوصله‌شون سر نمیره؟ از اینکه همیشه (منظورم از همیشه، اکثر مواقعه که اونقد زیاده به همیشه میل میکنه) بعد از بازی احساسشون خوشحالی باشه و هیچوقت بد بازی کردن تیمشون رو تجربه نکنن؟ از اینکه اَبَر ستاره تیمشون مسی باشه که از همون شروع فوتبالش تو اوج باشه تا الان؟ همیشه تو یه سطح؟

این یکنواخت بودن و این همیشه تو یه سطح بودن خیلی اذیتم میکنه و فکر نکنم هیچوقت بتونم طرفدارای بارسلونا رو درک کنم. و در آخر باید بگم که: آه، لیورپول (یا هر تیم دیگه‌ای (مثلاً اتلیتیکو مادرید) که برای موفق شدن میجنگه و زمین میخوره و دوباره سرپا می‌ایسته و باز هم میجنگه و طرفداراش هم گاهی گریه میکنن و گاهی میخندن و تو بدترین روزهای تیمشون باز هم به آینده امیدوارن) به احترامت کلاه از سر برمی‌دارم.

Watercolour_Pendulum

25

یکی بود یکی نبود. یه پسرِ خوب بود که تا آخرِ قصه یه پسرِ خوب موند.

قصه ما به سر رسید.

بعد از آخرِ قصه، پسره از خودش پرسید که این خوب بودن به چه دردش خورده و به جوابی نرسید.

قصه ما از سر گذشت.

24

یه دوره زمانیِ یک، یک و نیم ساله بود که هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز، از یه خراب شده‌ای میومدم خونه و یه شش، هفت، هشت، نه روزی خونه بودم و دوباره یه سی، چهل، پنجاه، شصت روزی تو اون خراب شده بودم تا دوباره بیام خونه. و اون خراب شده‌ای که عرض کردم خیلی از خونه ما فاصله داشت و از اونجایی که من آه در بساط نداشتم (الکی) این مسیر طولانی رو همیشه با اتوبوس طی میکردم که طی کردن این مسیر طولانی یه سیزده، چهارده ساعتی طول میکشید و الان که دارم بهش فکر میکنم میبینم که شاید اگه آه در بساط داشتم هم باز این مسیرو با اتوبوس میرفتم. و حتماً با خودتون میگید که طی کردن یه مسیر سیزده، چهارده ساعته با اتوبوس، اونم هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز یه بار به مقصد یک خراب شده یا از مبداء یک خراب شده خیلی طاقت فرسا خواهد بود که البته تا حدود زیادی درست با خودتون میگید، علی الخصوص وقتی مقصدم اون خراب شده که عرض کردم بود. ولی چیزی که رنج این سفر سیزده، چهارده ساعته رو بر من هموار میکرد همانا پلی لیست خوبی بود که داشتم و تقریباً بیشتر از نصف این سیزده، چهارده ساعت رو ( یعنی اوقاتی که خواب نبودم) در حال گوش دادن به موزیک بودم.

My taste in music ranges from "you need to listen to this" to "I know, please don't judge me."

(راستش همه اینا رو گفتم که اون جمله بالایی رو بنویسم که البته کاملاً بی‌ربط هم هست.)

31 Seconds Alone_Ke$HA

23

و ما یک خواهرزاده‌ای داریم که یک پسرِ تقریباً سه ساله است که خیلی باادب صحبت میکند. البته آنقدرها هم که شما فکر میکنید باادب صحبت نمیکند ولی ما عشقمان میکشد که روی این جنبه از صحبت کردنِ او تاکید کنیم. و ما همینطور عشقمان میکشد که اول جمله‌هایمان را با حرفِ ربطِ «و» شروع کنیم و مثل این بچه‌های ِ اول‌ابتدایی که تازه دارند حروف الفبا را یاد میگیرند آخرِ بعضی از کلماتمان را   َ    ِ   ُ بگذاریم ( بخوانید اَ  اِ  اُ ) و همینطور عشقمان میکشد که شما فکر کنید ما خیلی بانمک هستیم و یک مخاطبی هم پیدا بشود و برایِ ما کامنت بگذارد که: شما خیلی آدم با مزه‌ای هستید. راستش را بخواهید من سردبیر یک مجله ادبی هستم و میخواستم از شما خواهش کنم که برای بخشِ طنز مجله ما مطلب بنویسید و مجله ما برای این کار به شما خدا تومان پول خواهد داد ( انتهایِ کامنتِ آن مخاطب) و از آنجا که ما خیلی خدا تومان پول دوست داریم و آن مجله، یک مجله ادبی است و ما نیز آدمِ خیلی باادبی هستیم (حلال زاده به دایی‌اش میرود و از  این حرفها. راستی خوب است از این پرانتز استفاده کرده و این نکته را هم شرح دهیم که ما همیشه دلمان برای حرامزاده‌ها میسوزد چرا که عشق و حالِ عملی که میدانید را دو نفر دیگر میکنند و برچسب و تحقیرش میماند برای ایشان که این ایشان در اینجا اشاره دارد به آن حرامزاده‌ها) دعوت آن مخاطب را قبول کرده و برایشان مطلب مینویسیم

و خودمان هم میدانیم که دیگر داریم مسخره‌اش را در می‌آوریم ولی جا دارد باز هم خاطر نشان کنیم که عشقِ ما خیلی چیزها را میکشد و این هم یکی دیگر از آن خیلی چیزهاست.

22

میدونم چی میخوام، میخوام از قیدِ دقیقاً استفاده کنم ولی مطمئن نیستم پس استفاده نمیکنم ولی میدونم چی میخوام. میخوام یه نفر باشه ( جنسیتش مهم نیست، ولی، خب نمیدونم، حالا فرض کنیم مهم نیست) که من بتونم بهش زنگ بزنم که فلانی، بیا بریم فلان فیلمو تو فلان سینما ببینیم، اونم بگه باشه، پنج شنبه بعد از ظهر خوبه؟ یا یه موقعی که اصلاً انتظارش رو ندارم زنگ بزنه ( البته لازم نیست حتماً زنگ بزنه، حالا چه اصراریه، میتونه sms بده یا هر کوفتی) و بگه سلام J، فلان فیلم رو دیدی؟ منم بگم نه. بعدش اون بگه بیا بریم ببینیمش با هم، بعدش من بگم باشه، پنج شنبه بعد از ظهر خوبه؟

اما به نظرم این از اون چیزاییه که خیلی بیش از حد خوبن که واقعیت پیدا کنن یا به قول اون یارو منو این همه خوشبختی محاله. پس بهتره که فعلاً خودم به خودم زنگ بزنم و بگم سلام J، دوست داری بریم پنج شنبه بعد از ظهر فلان فیلمو ببینیم؟

1

این پست صرفاً برای ارتباط با شما مخاطبانِ احتمالی نوشته شده است و ارزش دیگری ندارد!