80

یه صحنه چندش آور از یه فیلم دوزاری و واقعاً بی ارزش چند وقتیه که موقع غذا خوردن میاد جلو چشمم و این لذت رو ( لذت چندانی هم در کار نیست البته)، نابود میکنه. آخه چرا باید یه همچین صحنه ای تو یه فیلم باشه.

(البته آگاه باشید که سوال "که چی"  همچنان در ذهنم هست و نمیدونم باهاش چیکار کنم و البته شما هم میتونید بگید "به من چه" که کاملاً درک میکنم. در ظاهر هیچ مشکلی نیست ولی در باطن هیچ مشکلی هست و در کل نمیدونم. یه سری آدمها هستن که بودنشون مهمه ولی تا نگیم بودنشون مهمه  از کجا بدونن بودنشون مهمه، شاید هم بودنشون چندان مهم نیست چون اگه مهم بود خب میگفتیم که بودنشون مهمه و شاید هم دیگه کلاً هیچ چیز خیلی واسمون مهم نیست. و سوالی که اینجا پیش میاد اینه که وقتی به یه نفر میگیم که بودنش مهمه بعدش چی میشه، یعنی انتظار داریم که چی بشه؟ و جوابی که اینجا پیش میاد اینه که خب طرف میفهمه بودنش مهمه و به بودنش ادامه میده. و سوال دیگه ای که پیش میاد اینه که نمیشه یه نفر بدون اینکه بهش بگیم خودش بفهمه که بودنش مهمه و باشه؟ و ایندفعه دیگه جوابی پیش نمیاد.)

75

محکم با مشت زدم تو شکمش. بیشتر از دوستم، خودم شوکه شدم. یه مدت فقط داشت با دهن باز و چشمای گرد بهم نگاه میکرد. اصلاً انتظار همچین حرکتی رو از خودم نداشتم و اصلاً انتظار همچین حرکتی زو ازم نداشت.هیچکس فکر نمیکرد یه نفر به آرومی من، همچین حرکت خشونت آمیزی (!) انجام بده. پشیمون بودم؟ نه، اصلاً. شاید این ضربه حق دوستم نبود ولی مطمئناً حق من بود. این مشت، فقط یه ضربه معمولی نبود. خالی کردن بارِ چهار ماه فشار شدید بود. رها شدن از یه خستگی روحی بود و یه خستگی جسمی. احساسم بعد از این حرکت قابل توصیف نبود ولی این ضربه حق من بود.

البته بعد از این مشت احساسم رو واسش توضیح دادم و اون هم درکم کرد.

نمیدونم. این جریان واسه چند سال پیش بود. این دوستم هم به خیلِ کسانی که هنوز دوستم هستن (شاید) ولی مدتهاست خبری ازشون ندارم پیوست ولی فکر میکنم لازمه هر چند وقت یه بار یه دونه از اون مشتها به یه نفر بزنم. خیلی سبک شدم اون موقع.

+ شاعر در این زمینه میگه: مرد برای هضم دلتنگیاش/ گریه نمیکنه، تو شکم رفیقاش مشت میزنه

74

الان فیلم paper towns رو دیدم. (خودتون سرچ کنید اگه خواستید، حال ندارم هایپر لینک درست کنم). فیلم تینیجری خوبیه، یعنی از متوسط بهتره. و فکر کنم خیلی خیلی حس بهتری بهتون بده اگه وقتی کمتر از بیست سالتونه ببینیدش.(خب فیلم تینیجریه دیگه!!!)

دوست دارم یه نخ سیگار بکشم، ولی مشکل اینجاست که سیگاری نیستم. ترجیحاً از اینایی که کل روکششون قهویه ایه، کاپیتان بلک باشه فک کنم یا شایدم کَمِل.

73

کاش یه اهرمی، کلیدی، دکمه ای چیزی بود که وقتی میزدی(میدونم، اهرم رو فشار میدن، ولی ذوست نداشتم دو تا فعل به کار ببرم)، حس شنوایی قطع میشد. از این همه صدا، از این همه های وهوی خسته شده ام دیگه. البته دو جور خسته شدن وجود داره. یه جور خسته شدن هست که طرف داد میزنه: دیگه خسته شدم و بعدش تمام انرژی اش رو جمع میکنه و  پرخاش میکنه و پنجول میکشه و مثلاً لیوان دم دستش رو میکوبه به دیوار و از این جور کارا. یه نوع از خستگی هم هست که طرف میگه: خسته شدم و دور و بریاش حتی متوجه نمیشن چی گفته از بس که آروم بوده حرفش. بعضی هاشون شاید بپرسن چی گفتی، ولی طرف اونقدر خسته است که نمیخواد حتی دوباره حرفش رو تکرار کنه و آروم میره رو تختش دراز میکشه. من از نوع دومم. من همیشه از نوع دومم

(بیایید درخواست بدیم تو  آپدیت بعدی حتماً این دکمه تعبیه بشه)

70

واقعیت اینه که میام اینجا یه چیزی مینویسم، بعد اون چیزی رو که نوشتم یه بار میخونم و بعد با خودم میگم که چی؟ و بعد از پرسیدن این سوالِ بنیادی از خودم به جای ثبت نوشته، اونو ثبت موقت میکنم. واقعاً که چی؟

59

اصولاً من دو جور آهنگ رو تو وبلاگ معرفی میکنم (استفاده کردن از کلمات تنوین دار رو هم دوست دارم)، دسته اول آهنگهایی هستن که به صورت لحظه ای ازشون خوشم میاد و کم پیش میاد که این دوست داشتن تبدیل به یه علاقه عمیق بشه (که اکثریت قریب به اتفاق آهنگهای وبلاگ از همین دسته هستن) و دسته بعدی آهنگهایی که عمیقاً دوستشون دارم (که البته باید بگم که اینقدر زیاد گوش دادمشون که مدتهاست از پلی لیستم خارج شدن). این یکی جزو دسته دومه. (البته متالیکا هم یه کاور از این آهنگ اجرا کرده ولی این کجا و آن کجا)

Turn the Page_ Bob Seager

56

سالها پیش جان شیفته رومن رولان رو میخوندم ( البته واقعاً جایِ تعجب داره که چرا کتاب به این خوبی رو تموم نکردم) و یه قسمتی بود که توش آنت و سیلوی بعد از کلی بالا و پایین و اتفاقات مختلف و کلی ماجرای مشترک و اینا، به نقطه ای از شناخت از هم دیگه میرسن که دیگه نیازی به حرف زدن ندارن. اون قسمت رو نویسنده اینطور نشون میده که این دو تا نشستن کنار هم و بافتنی میبافن و بدون اینکه هیچ حرفی بینشون رد و بدل بشه یا حتی  به هم نگاه بکنن، یه ارتباطی بینشون هست. یه ارتباطی که هر دو ازش آگاهن و نیازی نیست در باره اش صحبت بکنن، یه ارتباط عمیق که ورای کلماته. همین دیگه، خواستم بگم رومن رولان خیلی کارش درسته. شایدم نمیخواستم اینو بگم. به هر حال

In a Manner of Speaking_Nouvelle Vague

46

این عکس، یه کهنه سرباز جنگ جهانی دوم رو نشون میده که تنها بازمانده گروه جنگی خودشه و در روز یادبود، داره تنهایی رژه میره. خیلی عکس تاثیر گذاریه.

البته چیزی که میخوام بگم خیلی ربطی به این عکس نداره. میدونید چیه، تنها واقعیتی که فعلاً (واسه این میگم فعلاً چون ممکنه مثل این فیلمهای علمی تخیلی، راه حلی واسه این مساله پیدا بشه، البته اگه احتمال وجود خون آشامها رو فاکتور بگیریم ) میشه ازش اطمینان کامل داشت اینه که یه روزی همه مون میمیریم. و نمیخوام با گفتن این حقیقت شما رو از آتش جهنم و عذابهایی که در دوزخ هست آگاه کنم و بگم که تقوا داشته باشید (هر چند کار بدی نیست تقوا داشتن و اگه دوست داشتید داشته باشین، داشته باشین)، میخوام بگم که اگه یه مقدار بیاندیشیم این حقیقت خیلی میتونه تو زندگی بهمون کمک کنه. چطوری؟ 

اینطوری که هیچ فرقی نمیکنه که تو زندگی چکاری انجام بدیم و به کجاها برسیم یا نرسیم، آخرش میمیریم به هر حال و این یه پز روشنفکرانه یا تلاشی برای افسرده نشون دادن خودم نیست (این روزا تظاهر به افسردگی خیلی کلاس داره گویا). برعکس خیلی هم امید بخشه یه جورایی. لا اقل برای من که اینجوریه. با فکر به این حقیقت دیگه خیلی چیزها مثل قبل باعث ناراحتی آدم نمیشن و باعث میشه که راحتتر زندگی کرد و حرص نخورد.

و نکته دیگه ای که میخوام بگم و یه مقدار به عکس بالا ربط پیدا میکنه اینه که من برای افرادی که توی جنگها به عنوان سرباز کشته میشن، خیلی احترام قائلم و منظورم جنگهایی هستن که شرافتمندانه هستن. شرافتمندانه به این معنا که قوای دو طرف یا چند طرف دخیل در جنگ یه جورایی برابره. ( میخوام از این پرانتز استفاده کنم و بگم که این مسخره بازیها که یک طرف در جنگ احساس میکنه که حق با اونه یا از اون خنده دارتر فکر میکنه که خدا طرف اوناست، واقعاً چرته. باید بهشون گفت بیایید حق و خدا رو از جنگهامون بیرون بکشیم، جنگ فقط جنگه. همین و بس) آره، داشتم میگفتم که مردن در حالی که سلاح دستته و آماده اش هستی خیلی هیجان انگیز و جالبه.

البته پر واضحه که نفسِ جنگ چیز بد و زشتیه و من برای سربازها احترام قائلم نه برای کسانی که جنگها رو راه میندازن ولی بیایید واقع بین باشیم، تا وقتی که انسانها هستن، جنگها هم خواهند بود.و هر روز به یه عنوان، جنگِ مقدس، جنگ برای آزادی، جنگ با تروریسم و ... که همشون به یه اندازه جفنگ هستن

34

تا حالا شده چند دقیقه قبل از غروب آفتاب، تو یه دشت بزرگ، رو یه تخته سنگ نشسته باشین و با آرامش غروب آفتاب رو تماشا کنید. که چطور آفتاب ذره ذره پایین میره و آخرین اشعه‌های خورشید آسمون و ابرها رو نارنجی میکنه و حتی یکم قرمز، که اون یه مقدار قرمزش دیوونه‌تون کنه؟ و تو این چند دقیقه‌ای که این اتفاق میفته، یه نفر هم کنارتون باشه؟ (خیلی دوز شاعرانه و رمانتیکش زیاد شد، نه؟)

واسه من همچین اتفاقی افتاده و خودم هم دوست داشتم که اون شخصِ همراه، یه دختر خوشگل بوده باشه و بعد از اینکه آفتاب در افق محو شد یه سری اتفاقات که ذکرش در اینجا صحیح نیست چون ممکنه بچه و خانواده از این اطراف رد بشه، بینمون افتاده باشه. ولی واقعیت اینه که در اون لحظات زیبا کسی کنار من نبود جز یک نره خرِ (نره خر استعاره از دوستی مذکر و نه چندان خوش قیافه است) کچل که هر دو با شلوار راحتی روی سنگ‌ِ اشاره شده نشسته بودیم و این منظره بسیار زیبا رو مینگریستیم. جالب اینجاست که چند روز بعد از این اتفاق یه دعوایِ خیلی بد با نره خر مذکور داشتم که تا مدتها از هم دلخور بودیم.

28

اگه قرار بود تو اون محیط واسم اسمِ سرخپوستی انتخاب کنن، یحتمل اسمم میشد خوابیده با هدفون یا شاید کم‌حرفِ غمگین. البته این اسامی فقط میتونست توصیفی از ظاهرم باشه، و ظاهرم در واقع هیچ ربطی به چیزی که در درونم میگذشت، نداشت. اگه اونا میتونستن درونم رو ببینن، دیگه اسمایی که انتخاب میکردن اینقدر لطیف و شاعرانه نمیشد. چون درونم پر بود از فحش و بد و بیراه. فکر کنید یه نفر که از حرف زدنِ زیاد مخصوصاً با صدایِ بلند خوشش نمیاد و نصف جوابهایی که میده با تکون دادن سر هستن تا دهنش کار نکنه، گیر بیفته بین یه عده که زمزمه کردنشون در حد فریاد زدنِ باشه. و اگه فکر میکنین که اونا به زمزمه! اکتفا میکردن، سخت در اشتباهید، چون اکثراً موقع حرف زدن به شدت هیجان زده میشدن و همونطور که میتونید حدس بزنید هیجان و زمزمه خیلی با هم جور در نمیان! به نظرم دانشمندان باید یه سری مطالعات رویِ تارهای صوتی و جنسِ پرده گوشِ این دوستان انجام بدن و من خودم به شخصه تضمین میدم که نوبل فیزیولوژی و پزشکی رو بی برو برگرد از آنِ خودشون خواهند کرد. تازه به این شرایط اینو هم اضافه کنید که من یه کلمه هم از حرفهاشونو نمیفهمیدم. همین جاست که شاعر میگه: مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز، جوان ز حادثه‌ای (با عرضِ معذرت از شاعر گرانقدر که وسط شعرش پرانتز باز میکنم؛ که البته حادثه در یک لحظه یا بازه زمانی کوتاه اتفاق میفته نه هر شب و به مدتِ مدید و این شده که من الان یه پا زال هستم واسه خودم) پیر میشود گاهی 

 

پ.ن: این پست با احترام تقدیم میشه به کلاغ پیر

26

خواستم بگم که از بارسلونا بدم میاد. به نظرم یه تیم باید فراز و نشیب داشته باشه. یعنی من خودم عاشق این فراز و نشیبه هستم. فکر میکنم هیچ لطفی نداره طرفدار تیمی باشی که همه بازیها رو میبره و همه جامها رو از آنِ خود میکنه و همه ستاره‌ها توش بازی میکنن و همیشه هم تو بهترین وضعیت هستن. یعنی طرفدارای بارسا از اینکه تیمشون تو همه بازیا از قبل برنده‌اس و تو هر بازی چهار پنج تا گل میزنه، حوصله‌شون سر نمیره؟ از اینکه همیشه (منظورم از همیشه، اکثر مواقعه که اونقد زیاده به همیشه میل میکنه) بعد از بازی احساسشون خوشحالی باشه و هیچوقت بد بازی کردن تیمشون رو تجربه نکنن؟ از اینکه اَبَر ستاره تیمشون مسی باشه که از همون شروع فوتبالش تو اوج باشه تا الان؟ همیشه تو یه سطح؟

این یکنواخت بودن و این همیشه تو یه سطح بودن خیلی اذیتم میکنه و فکر نکنم هیچوقت بتونم طرفدارای بارسلونا رو درک کنم. و در آخر باید بگم که: آه، لیورپول (یا هر تیم دیگه‌ای (مثلاً اتلیتیکو مادرید) که برای موفق شدن میجنگه و زمین میخوره و دوباره سرپا می‌ایسته و باز هم میجنگه و طرفداراش هم گاهی گریه میکنن و گاهی میخندن و تو بدترین روزهای تیمشون باز هم به آینده امیدوارن) به احترامت کلاه از سر برمی‌دارم.

Watercolour_Pendulum

24

یه دوره زمانیِ یک، یک و نیم ساله بود که هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز، از یه خراب شده‌ای میومدم خونه و یه شش، هفت، هشت، نه روزی خونه بودم و دوباره یه سی، چهل، پنجاه، شصت روزی تو اون خراب شده بودم تا دوباره بیام خونه. و اون خراب شده‌ای که عرض کردم خیلی از خونه ما فاصله داشت و از اونجایی که من آه در بساط نداشتم (الکی) این مسیر طولانی رو همیشه با اتوبوس طی میکردم که طی کردن این مسیر طولانی یه سیزده، چهارده ساعتی طول میکشید و الان که دارم بهش فکر میکنم میبینم که شاید اگه آه در بساط داشتم هم باز این مسیرو با اتوبوس میرفتم. و حتماً با خودتون میگید که طی کردن یه مسیر سیزده، چهارده ساعته با اتوبوس، اونم هر سی، چهل، پنجاه، شصت روز یه بار به مقصد یک خراب شده یا از مبداء یک خراب شده خیلی طاقت فرسا خواهد بود که البته تا حدود زیادی درست با خودتون میگید، علی الخصوص وقتی مقصدم اون خراب شده که عرض کردم بود. ولی چیزی که رنج این سفر سیزده، چهارده ساعته رو بر من هموار میکرد همانا پلی لیست خوبی بود که داشتم و تقریباً بیشتر از نصف این سیزده، چهارده ساعت رو ( یعنی اوقاتی که خواب نبودم) در حال گوش دادن به موزیک بودم.

My taste in music ranges from "you need to listen to this" to "I know, please don't judge me."

(راستش همه اینا رو گفتم که اون جمله بالایی رو بنویسم که البته کاملاً بی‌ربط هم هست.)

31 Seconds Alone_Ke$HA

23

و ما یک خواهرزاده‌ای داریم که یک پسرِ تقریباً سه ساله است که خیلی باادب صحبت میکند. البته آنقدرها هم که شما فکر میکنید باادب صحبت نمیکند ولی ما عشقمان میکشد که روی این جنبه از صحبت کردنِ او تاکید کنیم. و ما همینطور عشقمان میکشد که اول جمله‌هایمان را با حرفِ ربطِ «و» شروع کنیم و مثل این بچه‌های ِ اول‌ابتدایی که تازه دارند حروف الفبا را یاد میگیرند آخرِ بعضی از کلماتمان را   َ    ِ   ُ بگذاریم ( بخوانید اَ  اِ  اُ ) و همینطور عشقمان میکشد که شما فکر کنید ما خیلی بانمک هستیم و یک مخاطبی هم پیدا بشود و برایِ ما کامنت بگذارد که: شما خیلی آدم با مزه‌ای هستید. راستش را بخواهید من سردبیر یک مجله ادبی هستم و میخواستم از شما خواهش کنم که برای بخشِ طنز مجله ما مطلب بنویسید و مجله ما برای این کار به شما خدا تومان پول خواهد داد ( انتهایِ کامنتِ آن مخاطب) و از آنجا که ما خیلی خدا تومان پول دوست داریم و آن مجله، یک مجله ادبی است و ما نیز آدمِ خیلی باادبی هستیم (حلال زاده به دایی‌اش میرود و از  این حرفها. راستی خوب است از این پرانتز استفاده کرده و این نکته را هم شرح دهیم که ما همیشه دلمان برای حرامزاده‌ها میسوزد چرا که عشق و حالِ عملی که میدانید را دو نفر دیگر میکنند و برچسب و تحقیرش میماند برای ایشان که این ایشان در اینجا اشاره دارد به آن حرامزاده‌ها) دعوت آن مخاطب را قبول کرده و برایشان مطلب مینویسیم

و خودمان هم میدانیم که دیگر داریم مسخره‌اش را در می‌آوریم ولی جا دارد باز هم خاطر نشان کنیم که عشقِ ما خیلی چیزها را میکشد و این هم یکی دیگر از آن خیلی چیزهاست.

22

میدونم چی میخوام، میخوام از قیدِ دقیقاً استفاده کنم ولی مطمئن نیستم پس استفاده نمیکنم ولی میدونم چی میخوام. میخوام یه نفر باشه ( جنسیتش مهم نیست، ولی، خب نمیدونم، حالا فرض کنیم مهم نیست) که من بتونم بهش زنگ بزنم که فلانی، بیا بریم فلان فیلمو تو فلان سینما ببینیم، اونم بگه باشه، پنج شنبه بعد از ظهر خوبه؟ یا یه موقعی که اصلاً انتظارش رو ندارم زنگ بزنه ( البته لازم نیست حتماً زنگ بزنه، حالا چه اصراریه، میتونه sms بده یا هر کوفتی) و بگه سلام J، فلان فیلم رو دیدی؟ منم بگم نه. بعدش اون بگه بیا بریم ببینیمش با هم، بعدش من بگم باشه، پنج شنبه بعد از ظهر خوبه؟

اما به نظرم این از اون چیزاییه که خیلی بیش از حد خوبن که واقعیت پیدا کنن یا به قول اون یارو منو این همه خوشبختی محاله. پس بهتره که فعلاً خودم به خودم زنگ بزنم و بگم سلام J، دوست داری بریم پنج شنبه بعد از ظهر فلان فیلمو ببینیم؟