اگه قرار بود تو اون محیط واسم اسمِ سرخپوستی انتخاب کنن، یحتمل اسمم میشد خوابیده با هدفون یا شاید کم‌حرفِ غمگین. البته این اسامی فقط میتونست توصیفی از ظاهرم باشه، و ظاهرم در واقع هیچ ربطی به چیزی که در درونم میگذشت، نداشت. اگه اونا میتونستن درونم رو ببینن، دیگه اسمایی که انتخاب میکردن اینقدر لطیف و شاعرانه نمیشد. چون درونم پر بود از فحش و بد و بیراه. فکر کنید یه نفر که از حرف زدنِ زیاد مخصوصاً با صدایِ بلند خوشش نمیاد و نصف جوابهایی که میده با تکون دادن سر هستن تا دهنش کار نکنه، گیر بیفته بین یه عده که زمزمه کردنشون در حد فریاد زدنِ باشه. و اگه فکر میکنین که اونا به زمزمه! اکتفا میکردن، سخت در اشتباهید، چون اکثراً موقع حرف زدن به شدت هیجان زده میشدن و همونطور که میتونید حدس بزنید هیجان و زمزمه خیلی با هم جور در نمیان! به نظرم دانشمندان باید یه سری مطالعات رویِ تارهای صوتی و جنسِ پرده گوشِ این دوستان انجام بدن و من خودم به شخصه تضمین میدم که نوبل فیزیولوژی و پزشکی رو بی برو برگرد از آنِ خودشون خواهند کرد. تازه به این شرایط اینو هم اضافه کنید که من یه کلمه هم از حرفهاشونو نمیفهمیدم. همین جاست که شاعر میگه: مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز، جوان ز حادثه‌ای (با عرضِ معذرت از شاعر گرانقدر که وسط شعرش پرانتز باز میکنم؛ که البته حادثه در یک لحظه یا بازه زمانی کوتاه اتفاق میفته نه هر شب و به مدتِ مدید و این شده که من الان یه پا زال هستم واسه خودم) پیر میشود گاهی 

 

پ.ن: این پست با احترام تقدیم میشه به کلاغ پیر